در مسیری به پیش میروم ، که با برداشتن هر قدم و نزدیک شدن به چیزی که هیچ را در خود نهفته دارد، صدایی را واضح ترمی شنوم که از نیامدن سخن میگوید، از انکار میگوید و روی سخنش به کسی نیست، به منی ، به تویی ، به هر آنکس که رفتن را بلغور میکند؟... نه، هر آنکس که از آمدن می هراسد؟...نه، هر آنکس که خود را مخاطب می خواند؟ ....نه، هر آنکس که....؟ ...نه، به بیشمار کسانی که همچنان خود را آدم میخوانند و از برتری چکمه نسبت به نقشه آگاهی دارند،....آری به بیشمار توله سگانی که ادم نیستند و مدام آدمیت را وق وق میزنند، توله سگ، کسی است که از قربانی شدن دریغ نمیکند. من در زیر آسمانی زندگی میکنم که مدام صدای توله سگان را انعکاس میدهد.آری بدرستی زندگی یعنی واق واق سگ.
هیچ تصوری وجود ندارد زمانی که اندوه ترا فرا گرفته، هیچ خیالی ، هیچ مأمنی، هیچ آیینی، هیچ ناگفته ای نیز ترا نمی رهاند، مگر جرعه ای از فراموشی؛ روز پر است از کردنی ها، پر از امور کسالت وار، پر از هیجانهای گول زننده ، پر از استدلال های در بند نفرت، پر از گنگی امیدهای واهی، آنچه از برون خود حس میکنی: سخت، گنگ ، منفور، معدوم وتهی است، روز، توده ی زمانیه کثیفی است که قرار نیست با تقلای تو پاک شود.و من همان خودی هستم که بیخودی پلیدیها را به گردن خویش می اندازم، مگر توان نابودی خویش را بیابم تا شاید تمییز شوم. نه ... آری باز هم نه...
ای امروز، درس دیروزم را از برم، من خرخون دیروز خود بوده ام و خوب آموخته ام که امروز را قبلا کشته ام چنان که فردا را نیز به امروز می کشم ، من آموخته ام که قاتل روزگار خود باشم، دستم به زمان نمیرسد اما میتوانم جزئی از آن باشم تا یک روز کامل را غرق در خون و کثافت کنم ، هر روز را با بودنم به گند میکشم تا مگر آن را، مرثیه خوان خویش کنم؛ ای فردا، ضجه بزن، داد و هوار کن ، شیون بکش که شیون های تو هزار بار آرام تر از پچ پچ های دردآور توست، به فرداها عادت کرده ام گویی هزاراران بار آنرا تجربه کرده ام و از امدنش نمی هراسم زیرا اسرار نهفته اش را سزاوار دانستن نمیابم.
چرا ما اینقدر کوچکیم؟ اینقدر کوچک، که هر چیزی ما را به راحتی له می کند و آنچنان می کوبد که هیچگاه نفهمیم از کجا خوردیم؟، اصلا چرا می نالیم؟ چرا می گرییم؟ که چه بشود؟ مگر به کجا بر میخورد؟ این همه شکوه به درگاه که؟....نه... باز هم نه.... ای تندیس بلاهت به شکستن خو کن، بشکن که جاودانگی اسارتگاه زمان است. از صف بزن بیرون و گم شو... گم شو تا جایی که میتوانی، دم نزن، زر نزن، در سکوت خودت را آتش بزن تا شعله های درونت خنک شوند. پاره کن جامه ی عریانی را که به شدت تنگ است، خود را بدر ، بمیر اگر هنوز زنده ای ، نباش اگر هنوز مانده ای ، بخوان اگر هنوز نخوانده ای، بخوان سرود هیچت را، بگو اگر توانستی ، فقط راست بگو : که من اینم... که من هیچم....
Zeus

