تبليغاتX
سقوط
تار عنکبوت های یک جمجمه خالی 

دراز کشیده ام و با دندان هایم ضرب گرفته ام.یک دو،و سکوت،خودم هم نمی دانم از کجا باید بخوابم؟هوا پوک است.نه مگسی نه سنجاقکی خیلی خوب می شد.کافکا همین الان بساط اتاق تاریکش را پهن می کرد و من فکر می کردم خرطوم فیل پرانتز است و هیکلم را فاکتور می گرفتم از روح و با گیره آویزانش می کردم از بند رخت تا خوب بوی آدمیزاد ازش بپرد.احساس مریضی می کنم از درد به خودم می پیچم.همه دیرشان است و نمی رسند مثل یک نقطه که مدام پر رنگ تر می شود.حالم خوب نیست.حال من هم خوب نیست.تو آدم بدبختی هستی.مهم نیست.ما همه بدبخت هستیم،اون هم مهم نیست.از خودم بدم می آید.همینه که هست.

تا حلقوم رفته ایم توی دست انداز،کوه فقط کوه است،دریا فقط دریاست و ما دروغ بزرگی هستیم که پشت کوه قایم شده ایم.اصلا گور خودت را بکن!بعد زنده باش تا بمیری و از اینکه تو را به زندگی دعوت کردن خشنود باش...اااااه گندش بزنه.دارم منقبض می شوم حس تنهایی عجیب است آدم هرجا برود این تنهایی کهنه را با خودش می برد.

علاقه زیادی به تاریکی دارم هر تاریکی دریچه ای است برای مردن.تاریکی را می اندازم توی چشم هرکی بخواهم و با عصبانیت می پرسم می خواهی بمیری یا نه؟باید از همان اول می دانستم آدم چیز مهمی نیست.

بوی گند دروغ همه جا را گرفته.برای دست یافتن به هدف های ناچیز خود که اسیر روز مرگی هستند،هر عمل و رفتاری را از خود نشان می دهند،به هر شکلی در می آیند تا مورد قبول اکثریت واقع شوند و تحسین شوند.نمی توانید ببینید؟!می دانم،در تاریکی مطلق فرو رفته اید و همه جا را سیاه و تاریک می بینید.نیازی نیست از این غار تاریک و مخوف به در آیید تا به روشنایی برسید،چون بیرون هم نوری نخواهد بود.

اندیشه ها بوی گند گرفته اند.هرچه دارید بیرون بریزید.از چه این همه می هراسید؟انواع ماسک ها و نقاب ها را برای اینکه شناخته نشوید بر چهره گذاشته اید.ما که به قلمرو هارس آمده ایم،ما که در این غرب ابدی میان صحنه های زندگی سر گردانیم با اینکه نامرئی هستیم حتی خودمان را هم نمی بینیم.

{زندگی یه دروغ بزرگ است و تو هیچ وقت نمی فهمی چی به چی است هیچ وقت}

                                           {کورت ونه گات}

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 19:15
خاموش مثل سنگ قبر 

گورستان ساکت و کم رو ایستاده و نگاهم می کند،راه می روم شاید لش خود را روی خاک می کشم،نمی دانم،تشنه ماسیده شدن است زیر پاهایم،قدم هایم،تنم،...پایم را می چپانم روی قطرات تن آدمیان،پایم را می گذارم روی قدیسان،کودکان و شاید حلقوم بریده ی یک بدبخت.قدم هایم می ترسند می ایستند و به رویایی خاموش تبدیل می شوم.با همین قدم های پریشان جلو می روم،با قدم هایی که مسافت را گم کرده اند و نقشی مهم از آنها باقی مانده است.در آغاز بدبختی همین قدم ها بود وقتی خیابان جاسوسی تنت را می کند و سنگفرش ها پاهایت را مزه مزه می کنند،مسافت عین حماقت است.عین قصه های مچاله شده در دل کاغذ و بعد خیابان است هوچیگری آدم ها بوی تند لجن،...بخند ابله.بخند،بخند.

باد نفس می کشد و بوی تن هزاران نعش را در فرق چشم فرو می کند.شاید خاک تو را هم گم کرده باشد.جهان در هیاهوی صدا ها گم شده است.اشک های شور آسمان را می توان چشید زمین زیر سیگاری آسمان است.جهان می چرخد مداری می شود در فاصله دو سیگار دو آتش و شاید دو تن یکی مرده و دیگری...مرده.زندگی همین است ویار می کنی و گند می زنی بعد هم که مردی نوبت کرم هاست.بخند.ابله،بخند.کلمات گولت می زنند و نمی دانی کجای دنیا ایستاده ای.ترحم همان سرنوشت است،کام محکمی از سیگار،سرفه،خلط...

روی مبل راحت قهوه ای رنگ،فندک سبز شعله را می دهد به نوک سیگار با آرم Kent .نفس آرام تر شده در زندگی لحظاتی است که فاصله چند سطر آرامش از بین می رود.باید دوید.در این زندگی لعنتی لحظاتی است که حتما باید موسیقی گوش داد تا صدای نفس ها کلافه ات نکنند.در زندگی لحظاتی است که فقط باید بدوی،دستت را روی گوش بگذاری و فریاد،آن وقت است که دیوانگی وظایفش را آغاز می کند.همه فریب است تلاش برای رسیدن به حداقل توهم ماندن در حد میانه تلاش برای رسیدن به حداکثر توهم هر سه فریب است.جهان آرام آرام تاریک می شود.شب بوی زناکاری وبدکاری به خودش گرفته...هر روز از این زندگی چیزی جز یک دروغ نیست.اما تو به زودی می میری این دیگه واقعیت داره.

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 18:24
دوزخ تنهایی 

مردم تمام عمرشان انتظار می کشند و انتظار می کشند تا زندگی کنند،انتظار می کشند که بمیرند.توی صف انتظار می کشند که کاغذ توالت بخرند،توی صف برای پول منتظر می مانند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های دراز تر می رفتنند.صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی،انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی.منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید،منتظر غذا خوردن می شدی وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد...

مجبور هستیم که بخوریم،بخوریم و باز هم بخوریم.همه مان نفرت انگیز هستیم.سرنوشت همه ما همین است که بخوریم،بگوزیم،بخارانیم و لبخند بزنیم و در روز های تعطیل مهمان دعوت کنیم.آدم به دنیا آمده که بمیرد؟ولگردی و انتظار.ته همه چیز ملال است و کسالت،اه،اه،اه آدم ها وابسته می شوند،وقتی بند نافشان را می برند به چیز های دیگر وابسته می شوند.نور،صدا،سکس،پول،سراب،مادر،خودارضایی،جنایت،قدرت،بد حالی جمعه...زندگی علاوه بر پوچ بدن خر حمالی مطلق هم هست.

آیا باید خود را کشت؟(تنها سوال فلسفی انسان-آلبر کامو)".ولی به نظر می رسد اصلا نیازی به پُر کردن فردا نیست ، فردا می آید و با من پُر می شود ، با جسم من ، با ساده ترین و کثیفترین وجود به نظر می رسد هنوز دو دستی تن را چسبیده ام ، این تن ، این هوس ، رها نخواهد کرد ، ... تن همیشه پس می کشد...

به نظر می رسد…. به نظر می رسد

 انسانیت ما با تن ما در تناقض

ما زمانی انسان می شویم می اندیشیم.............. و زمانی که می اندیشیم به نتیجه ای جز مرگ نمی رسیم آیا انسان اندیشمند باید بمیرد ؟.............انسان اندیشمند باید بمیرد !.......................انسان اندیشمند باید بمیرد

یا باید اندیشه کرد و یا باید زندگی کرد

و ما همچنان زندگی می کنیم

{ به دنیا نیامدن شاید بزرگ ترین احساس باشه }

                      { آلبر کامو }

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 20:42
لبه تاریکی 

 آغاز دوباره،با كه سخن بگويم؟روي سخنم با كيست؟با مشتي استخوان پوسيده با مغز ها پر از كرم هاي منتظر براي پوكيدن اين جسد.با كه سخن بگويم؟با توي كه از گوش كردن فقط شنيدن را مي شناسي؟با تويي كه صدايم براي تو تنها وزوز مگس است؟بايد رقصيد،بايد برقصم،براي گريز از سردي رقص شعله فندك،براي گريز از سردي لمس سنگ قبر،سردي تنفر،سكوت،بيماري،پوچي،خيانت،جنگ،،فقر...بايد برقصم براي گريز از انجماد.

خوش گفتيد!...خيلي خوب!...خوب مي گوييد!گفتار پسنديده!كردار پسنديده!وسواس هم هست،ابلهانه،تيره،كه مدام سنگين تر مي شود،هم زمان با هر شك تازه اي جان مي گيرد...هيچ چيز قطعي نيست،هيچ چيز روشني ندارد!...انبوه بزرگي است از دهشت و انزجارو تاريكي!...هرچه هست همين است؟هرچه هست!در شكست طلسم!هيچ رحمي نه!يكي پس از ديگري،آهسته به سوي ماواي جهنمي!...خشمگين و غمگين...با خاطره ها...همه گنگ و سست...وحشت انگيز و دروغ آلود!...همه چركين و بد سگال و قي كنان زير شكنجه زرداب ماه و لعنت و نفرين!زهر،پيغام سياه...گوساله هاي شهيد!...هرچه هست از همان اول است.از همان اول حقير به دنيا آمديم،از همان اولش باخته بوديم...آن قدر ساده دل نباشيد.عدالت!شما مي خواين كه جهان هستي به قابليت هاتون ارج بذاره،كه نيكي پاداش بگيره و بدي به سزاش برسه،كه بيماري به منزله ي تنبيه باشه،كه خير و خوبي مرگ رو به تاخير بندازه،آره،يه عدالتي،هر جور عدالتي كه شبيه عدالت باشه،شده خدايان دمدمي يا متعهد،آره حتي خدايان بي اندازه مستبد.در حالي كه به جاي اين تا بوده زندگي همين بوده كه هست.كر،كور،بي تفاوت،براي جوهر هستي شهامت و شايستگيتون پشيزي ارزش نداره.

خسته ام.روز ها است كه خسته ام ديگر از كشيدن بارتن خودم بيمار شده ام...مدام وجود تنم را احساس مي كنم.انگار از سرب ساخته شده.يا انگار لش يك آدم را به دوش دارم .مرده ها خيلي بيشتر از زنده ها هستند تعدادشان روز به روز زيادتر مي شود.زنده ها نادرند. آزردگي ديگر آزردگي نيست،بلكه خيال است،چيزي است همانند دندان درد معمولي كه هيچ كس در ايجاد آن مقصر نيست.فقط يك راه گريز باقي مي ماند و بس:قدري محكم تر با مشت به ديوار كوبيدن! تلخي عدم امكان بي امكاني.تلخي شاد شدن از نوشتن اين خزعبلات.ابلهانه قاب گرفتن اين كه مي نويسم.تلخي عريان كردن خود.تلخي شاد بودن از تلخ بودن خود عرياني،محال بودن پايين دادن به اين خزعبلات.تلخي محال...مرده شورت را ببرد!تظاهر كردن به شادي،مرده شورت ببرد.

{ ديوانگي بشر آنچنان ضروريست كه ديوانه نبودن خود شكل ديگري از ديوانگي است }

                                                 {ميلان كوندرا‍‌}                                                                      

 Zeus      

|+|
نوشته شده توسط زئوس در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:9
دلقک های مرده 

 ما دلقك هايي هستيم يك پارچه گوشت خالي،يك شماره !عمله ي مسلسل!شماره بدرد نخور!بيخودي!...بشر پنج ليتر خون بيشتر نيست!...اين حقيقت را وقتي مي فهمي كه ديگر كار از كار گذشته!...با نگاه اول متوجه تفاوت نمي شوي!نمي فهمي كه همه كره زمين چيزي نيست جز يك گردونه قمار خانه!...با شماره هاي خوب وشماره هاي بد!...آن هايي كه هميشه قرار است لاي لحاف باشند!...آن هايي كه دنيا آمدن كه بروند تو زباله دونی!...اولش كه نگاه مي كني همه يك جور به نظر مي آيند!...همه بني آدم عين هم،فله اي!اما ارواح عمت!خيال كردي!...زمين تا آسمان فرق دارد با هم!...در بدترين طبقه هاي بدبختي يك عالم آدم اين ور آن ور مي شوند!...بهتيرن و بدترين!...مثل كوهها ست كه از بالاي ابر ها نگاه كني،بالاي بالا،از هواپيما!همه ش زشت و غم انگيز و سياه و زمخت است!شماره هاي خوب خيلي راحت آدم را خوشبخت مي كنند!...كون لق آن هايي كه مي برندشان كشتارگاه!...

روح پول در طول تاریخ بشر همواره وجود داشته است؛ حتی اگر به سان غول چراغ در اسارت بوده و نیازمند مالش سرمایه داری مدرن بوده باشد. غول بیرون جهیده و در خدمت و خیانت به بشر است و آن قدر بزرگ شده که راهی برای بازگرداندن آن به داخل چراغ متصور نیست. مراد از روح پول ارزش اقتصادی آن نیست، چرا که این ارزش همواره در طول زمان و مکان به علل مختلف دستخوش تغییر و دگردیسی شده است ولی آن روح همیشه حضوری ثابت و مستولی داشته است. روح پول همان گرمای غریبی است که هنگام در جیب داشتن آن در جانمان دمیده  می شود و امید و اعتماد را همنشین مان می کند و بی آن فاقد همه آن ها می شویم. وجود داستان / افسانه های بی شمار درباره ی کسانی که به مال دنیا بی اعتنا بودند نیز چیزی از اهمیت وجود این روح نمی کاهد، چرا که جذابیت های صوری این داستان ها  صرفاً بر نفی ارزش های اقتصادی پول تکیه می کند، نه روح پول روحی که همیشه به صور مختلف عرض اندام می کرده. مارکس، اقتصاد / پول را زیربنای اخلاق می داند. در واقع این حضور یا عدم حضور روح پول است که به نسبت، همه چیز را در انسان می زاید یا می کشد. مراد از حضور و عدم در این جا، داشتن یا نداشتن روح پول است؛ چراغ را در خاطر داشته باشید. غم و شادی، امید و ناامیدی، قدرت و ضعف و غیره همه و همه از این روح تاثیر می گیرند. مارکس که جدی ترین منتقد سرمایه داری است خود ( و بلکه اندیشه اش ) قربانی این روح شد. انسان مدرن بیش از نیاکان خود به فربه تر کردن این روح پرداخت و خود بازیچه ی این روح مقدس شد. روح مقدسی که خوب می شود با آن بازی کرد و خوب از آن بازی خورد و سر بازگشت به داخل چراغ را ندارد.

 آنچه اهميت دارد فقط پول است.لعنت به اين زندگي.

آنچه حقيقت دارد فقط پول است.لعنت به اين زندگي.

آنچه نشان شايستگي است پول است.لعنت به اين زندگي.

آنچه حسرتمند مي كند فقط پول است.لعنت به اين زندگي.

گوته در فاوست مي گويد : پول مدفوع شيطان است...؟

گه بگيرند اين دنيا را كه سر اندر پايش آلوده به مدفوع

شيطان است.

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 18:4