تبليغاتX
سقوط
اعترافات يك نقاب 

من بيش از يك روح دارم،تعداد من هايم از من بيشتر است و هنوز بي تفاوت هستم به همه شان .آن ها را ساكت مي كنم:من سخن مي گويم.آن ها چيزي به مني كه بشناسمش ديكته نمي كنند:من مي نويسم.پنجره هاي اتاقم اتاقِ يكي از ميليون ها نفري در جهان كه كسي چيزي از او نمي داند-مگر چه خواهند كرد وقتي بداند پنجره هايي كه به سوي راز خيابان باز مي شود كه مردم پيوسته ناديده اش گرفته اند رو به خياباني كه ازهمه انديشه هايم بيگانه است و واقعي است،واقعي و ناممكن ،معلوم و غريب.من امروز باخته ام چنان كه گويي حقيقت را مي دانسته ام و ديگر رابطه اي با اشيا ندارم جز اين كه از دست شان داده ام.من امروز سر در گم ام همچون چيزي واقعي در جهان بيرون و احساس اين كه همه چيز روياست همچون چيزي واقعي در جهان درون تقسيم شده ام.من بيشتر از ناپلئون رويا ديده ام من پرعشق و محبت تر از مسيح به پستان هايي فرضي چنگ زده ام فلسفه بافي هايي درخفا كرده ام كه كانت از آن خبر ندارد.من اما مرد اتاقك زير شيرواني ام و شايد همواره چنين خواهم بود من كسي خواهم بود كه منتظر آنان مي ماند تا دري برايش باز كنند جلوي پاي ديواري بدون در.كسي كه مي تواند ترانه جاوداني را در لانه مرغي بخواند.سطر هايم به سوي غير ممكن پيش مي روند اما لااقل من بدون ريختن اشكي به خودم خيانت مي كنم،لااقل در حركت دست هايم هنگام انداختن لباس هاي چرك شريفم:در منشم به سوي اشيا،و بدون پيراهن در خانه مي مانم.قلب من سطلي است واژگون شده مثل مردم كه احضار ارواح مي كنند من خودم را احضار مي كنم و چيزي نمي بينم.به پنجره مي روم و خيابان را با وضوح تمامش مي بينم فروشگاه ها را مي بينم پياده رو ها و عبور و مرور ماشين ها را من زيسته ام خوانده ام و حتي ايمان آورده ام،به من مي گويم:شايد تو هرگز نزيسته اي يا نخوانده اي يا ايمان نداشته اي شايد تو تنها وجود داشته اي مانند دم مارمولكي،دمي كه خلاصه تن مارمولك است وقتي پيچ و تاب مي خورد!دنیای ما دنیای دیوانه ایست که دیوانگانش خارج از دارالمجانین زندگی می کنند.من از كار من كه مهارتي در آن نداشته ام سر در آورده ام و همه آن چه از خودم فهميده ام به كارم نيامده است.لباس بالماسكه اي كه پوشيده ام غلط انداز بود مرا به جاي يك نفر ديگر گرفتند و من اين دروغ را رو نكردم خودم را از دست دادم وقتي مي خواستم صورتكم را بر دارم ديدم به صورتم چسبيده است وقتي برش داشتم و به آينه نگاه كردم ديدم پير شده ام و واقعيت ظاهر فريب به ناگاه به رويم فرود آمده است.نيم خيز مي شوم: تا وقتي انسان سر نوشت باختِ خود را بپذيرد...در گلويم فريادي سنگين به دام افتاده است فريادي كه هيچ گوشي را ياراي شنيدن آن نيست به درون خويش پناه بردم ام ندايي بس عظيم درون سرم هر لحظه بلندتر  مي شود مرا وادار به جهشي هر چه بلندتر مي نمايد آيا به اندازه كافي نمرده ايم؟حقيقت شعله هاي سوزاني دارد شعله هايي كه تمام وجودت را فرا مي گيرد آيا مي توان شعله ها را هدايت كرد.يا در نهايت در ميانشان خواهيم سوخت؟!نمي دانم. اوه!در هر صورت محكوم به زندگي و ادامه دادن هستيم هيچ راه گريزي نيست، هيچ گناهي در بين نيست همه حرفها گفته شده است اكنون بايد از كلمات و زبان فرا رفت زندگي بار ديگر ما را محكوم مي كند اما به راستي ديگر هيچ چيز را نمي توان تغيير داد؟ نه! هرگز نه!


Claws of Perdition[چنگ زدن به تباهي]

يك مه رقيق خودكشي، غير واقعي شبيه رويايي شكنجه
پيچيده ذهني قديمي و گزنده، هنوز زخمي و خوني.
غرق شدن در رحم بدبختي، مادر افسردگي
كشتارجمعي تمام اميد، مرگي شوم از شفقت
روحتان را به شيطان بفروشيد، روحتان را به مرگ بفروشيد
خودكشي، خودكشي، خودكشي، خودكشي، خودكشي، خودكشي، خودكشي
يك نگاه خيره مرده خالي به سوي خرابه هاي دنياييم
اين دنيا را من قبلا، سالهاي بسيار پيش ترك كرده ام

 Taken from album  IV - The Eerie Cold – 2005. Shining

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 18:59
سایه روشن عدم 

فکر ها توی کله ام سکندری می رود و کله پا می شود.هر از چند گاهی با تمام وجودم علیه همه ی اعتقاداتم،طغیان می کنم،ناگزیر می شوم به همه چیز حمله کنم به خودم هم...چرا؟برای اینکه قضایا را ساده تر کنم.ما چه بسیار می دانیم و چه اندک.این عقل است که مایه دردسر است،نه هوش ما،همان هوشی که چندان بهره ای هم ازش نداریم.نمی دانم انسان در کره ماه وجود دارد یا نه،اما اگر هست،احتمالا از زمین به جای تیمارستان خود استفاده می کند.نمی دانم متوجه شده اید که همه ی آثار بزرگ ادبی،موبی دیک،هاکلبری فین،وداع با اسلحه،داغ ننگ،نشان سرخ دلیری،ایلیاد و اودیسه،جنایت و مکافات،درباره ی این است که انسان بودن چه چیز مزخرفی است؟ دانش آدم را به زانو در می آورد و عقل،اندوهگین.حقیقت این است که ما از زندگی چیزهای کمی می دانیم،ما واقعا نمی دانیم خبر خوب چیست خبر بد چیست. هیچ چیز را نمی توانیم پیش بینی کنیم،نه نجات و نه نابودیمان.

بیزارم از مردمی که همه چیز را از صافی تنها زبانی که می دانند...حالا چه ستاره شناسی باشد،چه مذهب،چه یوگا،چه سیاست،چه اقتصاد،یا هر اباطیل دیگر می گذرانند.نیمی از عرفان بنجل دنیا از سوءهاضمه،کار کردن طاقت فرسا،کم خوابی یا کمبود روابط جسمانی به وجود می آید.استثنا وجود ندارد هرکس حتی وارسته ترین آدم ها،اندوه پنهانی و عذاب ویژه خویش را دارند.زندگی تقلای دائمی است و تقلا یعنی رنج و عذاب.باید این را بدانی زندگی بگیر و ببند نیست،نمایش تراژیک کمیک است.شما هم بازیگر هستید،هم خود بازی،هرچه هست ماییم.چیز بیشتر یا کمتری در کار نیست. من فکر می کنم دو جهان وجود دارد.یکی جهنم که این دنیا همیشه بوده است و دیگری دنیای ارواح آزاده ای که می دانند دنیا ساخته ی دست خودشان است. ما مورچگانی هستیم که بر روی اسکلت دنیا از عدم به وجود آمده ایم.کارهایی می کنیم که منجر به هیچ چیز نمی شود.یکی از ما می میرد.دیگران می خزند تا از روی او بگذرند و سهم خودشان را بدست آورند.

{انسان ها شامپانزه هایی هستند که با قدرت سگ مست می شوند}

                                    {ولادیمیر مایاکوفسکی}

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در یکشنبه سیزدهم دی 1388 و ساعت 20:19
تار عنکبوت های یک جمجمه خالی 

دراز کشیده ام و با دندان هایم ضرب گرفته ام.یک دو،و سکوت،خودم هم نمی دانم از کجا باید بخوابم؟هوا پوک است.نه مگسی نه سنجاقکی خیلی خوب می شد.کافکا همین الان بساط اتاق تاریکش را پهن می کرد و من فکر می کردم خرطوم فیل پرانتز است و هیکلم را فاکتور می گرفتم از روح و با گیره آویزانش می کردم از بند رخت تا خوب بوی آدمیزاد ازش بپرد.احساس مریضی می کنم از درد به خودم می پیچم.همه دیرشان است و نمی رسند مثل یک نقطه که مدام پر رنگ تر می شود.حالم خوب نیست.حال من هم خوب نیست.تو آدم بدبختی هستی.مهم نیست.ما همه بدبخت هستیم،اون هم مهم نیست.از خودم بدم می آید.همینه که هست.

تا حلقوم رفته ایم توی دست انداز،کوه فقط کوه است،دریا فقط دریاست و ما دروغ بزرگی هستیم که پشت کوه قایم شده ایم.اصلا گور خودت را بکن!بعد زنده باش تا بمیری و از اینکه تو را به زندگی دعوت کردن خشنود باش...اااااه گندش بزنه.دارم منقبض می شوم حس تنهایی عجیب است آدم هرجا برود این تنهایی کهنه را با خودش می برد.

علاقه زیادی به تاریکی دارم هر تاریکی دریچه ای است برای مردن.تاریکی را می اندازم توی چشم هرکی بخواهم و با عصبانیت می پرسم می خواهی بمیری یا نه؟باید از همان اول می دانستم آدم چیز مهمی نیست.

بوی گند دروغ همه جا را گرفته.برای دست یافتن به هدف های ناچیز خود که اسیر روز مرگی هستند،هر عمل و رفتاری را از خود نشان می دهند،به هر شکلی در می آیند تا مورد قبول اکثریت واقع شوند و تحسین شوند.نمی توانید ببینید؟!می دانم،در تاریکی مطلق فرو رفته اید و همه جا را سیاه و تاریک می بینید.نیازی نیست از این غار تاریک و مخوف به در آیید تا به روشنایی برسید،چون بیرون هم نوری نخواهد بود.

اندیشه ها بوی گند گرفته اند.هرچه دارید بیرون بریزید.از چه این همه می هراسید؟انواع ماسک ها و نقاب ها را برای اینکه شناخته نشوید بر چهره گذاشته اید.ما که به قلمرو هارس آمده ایم،ما که در این غرب ابدی میان صحنه های زندگی سر گردانیم با اینکه نامرئی هستیم حتی خودمان را هم نمی بینیم.

{زندگی یه دروغ بزرگ است و تو هیچ وقت نمی فهمی چی به چی است هیچ وقت}

                                           {کورت ونه گات}

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 19:15
خاموش مثل سنگ قبر 

گورستان ساکت و کم رو ایستاده و نگاهم می کند،راه می روم شاید لش خود را روی خاک می کشم،نمی دانم،تشنه ماسیده شدن است زیر پاهایم،قدم هایم،تنم،...پایم را می چپانم روی قطرات تن آدمیان،پایم را می گذارم روی قدیسان،کودکان و شاید حلقوم بریده ی یک بدبخت.قدم هایم می ترسند می ایستند و به رویایی خاموش تبدیل می شوم.با همین قدم های پریشان جلو می روم،با قدم هایی که مسافت را گم کرده اند و نقشی مهم از آنها باقی مانده است.در آغاز بدبختی همین قدم ها بود وقتی خیابان جاسوسی تنت را می کند و سنگفرش ها پاهایت را مزه مزه می کنند،مسافت عین حماقت است.عین قصه های مچاله شده در دل کاغذ و بعد خیابان است هوچیگری آدم ها بوی تند لجن،...بخند ابله.بخند،بخند.

باد نفس می کشد و بوی تن هزاران نعش را در فرق چشم فرو می کند.شاید خاک تو را هم گم کرده باشد.جهان در هیاهوی صدا ها گم شده است.اشک های شور آسمان را می توان چشید زمین زیر سیگاری آسمان است.جهان می چرخد مداری می شود در فاصله دو سیگار دو آتش و شاید دو تن یکی مرده و دیگری...مرده.زندگی همین است ویار می کنی و گند می زنی بعد هم که مردی نوبت کرم هاست.بخند.ابله،بخند.کلمات گولت می زنند و نمی دانی کجای دنیا ایستاده ای.ترحم همان سرنوشت است،کام محکمی از سیگار،سرفه،خلط...

روی مبل راحت قهوه ای رنگ،فندک سبز شعله را می دهد به نوک سیگار با آرم Kent .نفس آرام تر شده در زندگی لحظاتی است که فاصله چند سطر آرامش از بین می رود.باید دوید.در این زندگی لعنتی لحظاتی است که حتما باید موسیقی گوش داد تا صدای نفس ها کلافه ات نکنند.در زندگی لحظاتی است که فقط باید بدوی،دستت را روی گوش بگذاری و فریاد،آن وقت است که دیوانگی وظایفش را آغاز می کند.همه فریب است تلاش برای رسیدن به حداقل توهم ماندن در حد میانه تلاش برای رسیدن به حداکثر توهم هر سه فریب است.جهان آرام آرام تاریک می شود.شب بوی زناکاری وبدکاری به خودش گرفته...هر روز از این زندگی چیزی جز یک دروغ نیست.اما تو به زودی می میری این دیگه واقعیت داره.

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 18:24
دوزخ تنهایی 

مردم تمام عمرشان انتظار می کشند و انتظار می کشند تا زندگی کنند،انتظار می کشند که بمیرند.توی صف انتظار می کشند که کاغذ توالت بخرند،توی صف برای پول منتظر می مانند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های دراز تر می رفتنند.صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی،انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی.منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید،منتظر غذا خوردن می شدی وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد...

مجبور هستیم که بخوریم،بخوریم و باز هم بخوریم.همه مان نفرت انگیز هستیم.سرنوشت همه ما همین است که بخوریم،بگوزیم،بخارانیم و لبخند بزنیم و در روز های تعطیل مهمان دعوت کنیم.آدم به دنیا آمده که بمیرد؟ولگردی و انتظار.ته همه چیز ملال است و کسالت،اه،اه،اه آدم ها وابسته می شوند،وقتی بند نافشان را می برند به چیز های دیگر وابسته می شوند.نور،صدا،سکس،پول،سراب،مادر،خودارضایی،جنایت،قدرت،بد حالی جمعه...زندگی علاوه بر پوچ بدن خر حمالی مطلق هم هست.

آیا باید خود را کشت؟(تنها سوال فلسفی انسان-آلبر کامو)".ولی به نظر می رسد اصلا نیازی به پُر کردن فردا نیست ، فردا می آید و با من پُر می شود ، با جسم من ، با ساده ترین و کثیفترین وجود به نظر می رسد هنوز دو دستی تن را چسبیده ام ، این تن ، این هوس ، رها نخواهد کرد ، ... تن همیشه پس می کشد...

به نظر می رسد…. به نظر می رسد

 انسانیت ما با تن ما در تناقض

ما زمانی انسان می شویم می اندیشیم.............. و زمانی که می اندیشیم به نتیجه ای جز مرگ نمی رسیم آیا انسان اندیشمند باید بمیرد ؟.............انسان اندیشمند باید بمیرد !.......................انسان اندیشمند باید بمیرد

یا باید اندیشه کرد و یا باید زندگی کرد

و ما همچنان زندگی می کنیم

{ به دنیا نیامدن شاید بزرگ ترین احساس باشه }

                      { آلبر کامو }

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 20:42