دراز کشیده ام و با دندان هایم ضرب گرفته ام.یک دو،و سکوت،خودم هم نمی دانم از کجا باید بخوابم؟هوا پوک است.نه مگسی نه سنجاقکی خیلی خوب می شد.کافکا همین الان بساط اتاق تاریکش را پهن می کرد و من فکر می کردم خرطوم فیل پرانتز است و هیکلم را فاکتور می گرفتم از روح و با گیره آویزانش می کردم از بند رخت تا خوب بوی آدمیزاد ازش بپرد.احساس مریضی می کنم از درد به خودم می پیچم.همه دیرشان است و نمی رسند مثل یک نقطه که مدام پر رنگ تر می شود.حالم خوب نیست.حال من هم خوب نیست.تو آدم بدبختی هستی.مهم نیست.ما همه بدبخت هستیم،اون هم مهم نیست.از خودم بدم می آید.همینه که هست.
تا حلقوم رفته ایم توی دست انداز،کوه فقط کوه است،دریا فقط دریاست و ما دروغ بزرگی هستیم که پشت کوه قایم شده ایم.اصلا گور خودت را بکن!بعد زنده باش تا بمیری و از اینکه تو را به زندگی دعوت کردن خشنود باش...اااااه گندش بزنه.دارم منقبض می شوم حس تنهایی عجیب است آدم هرجا برود این تنهایی کهنه را با خودش می برد.
علاقه زیادی به تاریکی دارم هر تاریکی دریچه ای است برای مردن.تاریکی را می اندازم توی چشم هرکی بخواهم و با عصبانیت می پرسم می خواهی بمیری یا نه؟باید از همان اول می دانستم آدم چیز مهمی نیست.
بوی گند دروغ همه جا را گرفته.برای دست یافتن به هدف های ناچیز خود که اسیر روز مرگی هستند،هر عمل و رفتاری را از خود نشان می دهند،به هر شکلی در می آیند تا مورد قبول اکثریت واقع شوند و تحسین شوند.نمی توانید ببینید؟!می دانم،در تاریکی مطلق فرو رفته اید و همه جا را سیاه و تاریک می بینید.نیازی نیست از این غار تاریک و مخوف به در آیید تا به روشنایی برسید،چون بیرون هم نوری نخواهد بود.
اندیشه ها بوی گند گرفته اند.هرچه دارید بیرون بریزید.از چه این همه می هراسید؟انواع ماسک ها و نقاب ها را برای اینکه شناخته نشوید بر چهره گذاشته اید.ما که به قلمرو هارس آمده ایم،ما که در این غرب ابدی میان صحنه های زندگی سر گردانیم با اینکه نامرئی هستیم حتی خودمان را هم نمی بینیم.
{زندگی یه دروغ بزرگ است و تو هیچ وقت نمی فهمی چی به چی است هیچ وقت}
{کورت ونه گات}
Zeus


