تبليغاتX
سقوط
فکرهای اصلاح نشده 

در مسیری به پیش میروم ، که با برداشتن هر قدم و نزدیک شدن به چیزی که هیچ را در خود نهفته دارد، صدایی را واضح ترمی شنوم که از نیامدن سخن میگوید، از انکار میگوید و روی سخنش به کسی نیست، به منی ، به تویی ، به هر آنکس که رفتن را بلغور میکند؟... نه، هر آنکس که از آمدن می هراسد؟...نه، هر آنکس که خود را مخاطب می خواند؟ ....نه، هر آنکس که....؟ ...نه، به بیشمار کسانی که همچنان خود را آدم میخوانند و از برتری چکمه نسبت به نقشه آگاهی دارند،....آری به بیشمار توله سگانی که ادم نیستند و مدام آدمیت را وق وق میزنند، توله سگ، کسی است که از قربانی شدن دریغ نمیکند. من در زیر آسمانی زندگی میکنم که مدام صدای توله سگان را انعکاس میدهد.آری بدرستی زندگی یعنی واق واق سگ.

هیچ تصوری وجود ندارد زمانی که اندوه ترا فرا گرفته، هیچ خیالی ، هیچ مأمنی، هیچ آیینی، هیچ ناگفته ای نیز ترا نمی رهاند، مگر جرعه ای از فراموشی؛ روز پر است از کردنی ها، پر از امور کسالت وار، پر از هیجانهای گول زننده ، پر از استدلال های در بند نفرت، پر از گنگی امیدهای واهی، آنچه از برون خود حس میکنی: سخت، گنگ ، منفور، معدوم وتهی است، روز، توده ی زمانیه کثیفی است که قرار نیست با تقلای تو پاک شود.و من همان خودی هستم که بیخودی پلیدیها را به گردن خویش می اندازم، مگر توان نابودی خویش را بیابم تا شاید تمییز شوم. نه ... آری باز هم نه...

ای امروز، درس دیروزم را از برم، من خرخون دیروز خود بوده ام و خوب آموخته ام که امروز را قبلا کشته ام چنان که فردا را نیز به امروز می کشم ، من آموخته ام که قاتل روزگار خود باشم، دستم به زمان نمیرسد اما میتوانم جزئی از آن باشم تا یک روز کامل را غرق در خون و کثافت کنم ، هر روز را با بودنم به گند میکشم تا مگر آن را، مرثیه خوان خویش کنم؛ ای فردا، ضجه بزن، داد و هوار کن ، شیون بکش که شیون های تو هزار بار آرام تر از پچ پچ های دردآور توست، به فرداها عادت کرده ام گویی هزاراران بار آنرا تجربه کرده ام و از امدنش نمی هراسم زیرا اسرار نهفته اش را سزاوار دانستن نمیابم.

چرا ما اینقدر کوچکیم؟ اینقدر کوچک، که هر چیزی ما را به راحتی له می کند و آنچنان می کوبد که هیچگاه نفهمیم از کجا خوردیم؟، اصلا چرا می نالیم؟ چرا می گرییم؟ که چه بشود؟ مگر به کجا بر میخورد؟ این همه شکوه به درگاه که؟....نه... باز هم نه.... ای تندیس بلاهت به شکستن خو کن، بشکن که جاودانگی اسارتگاه زمان است. از صف بزن بیرون و گم شو... گم شو تا جایی که میتوانی، دم نزن، زر نزن، در سکوت خودت را آتش بزن تا شعله های درونت خنک شوند. پاره کن جامه ی عریانی را که به شدت تنگ است، خود را بدر ، بمیر اگر هنوز زنده ای ، نباش اگر هنوز مانده ای ، بخوان اگر هنوز نخوانده ای، بخوان سرود هیچت را، بگو اگر توانستی ، فقط راست بگو : که من اینم... که من هیچم....

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:13
روز مرگي هاي يک ذهن ناميرا  
درون هرکس حفره هايي هست.حفره هايي چون جذام که نرم نرم مي خوردت و تمام مي شوي.گاه انقدر عميق که هرچيز و هرکسي را هم بگذاري باز جايي هميشه خالي ست.حفره هايي آنقدر ژرف که همه ي خودت هم گاه از آن رد مي شود، و هستند کساني که به گمانمان آنقدر کامل اند که نبايد دردشان بگيرد از اين حفره ها ، يا که اصلا نباشند اين ها در آن شعور محضي که مي بينيم از دور و گاه نزديک .اما هست .ديده ام که لرزيده اند ، نشسته اند گوشه اي و همه درکشان از هستي را رهانده اند و در پي حفره اي کوچک حتي در اعماقشان،گريسته اند.من دردم مي گيرد از اين حفره ها ، و گاه آنقدر کش مي آيم تا به ابعاد خود برسم باز و بلکه هموار کنم اين ها را که در من اند مدام.همه رگ و پي ام را مي ريزم در هر چاله اي که هست تا بلکه ذره اي حتي هم آيند اين ژرف هاي مهيب.

به خود مي نگرم هیچ را در خود مي یابم . به زیر پاي سوراخي را مي بینم . بر زمین زانو مي زنم و چشم .خود را در اندرون سوراخ مچاله مي کنم جز تاریکي و سرماي برنده هیچ از سوراخ پدیدار نیست. از جاي برمي خیزم بار دگر از بالا به سوراخ مينگرم…  مثل آهي فرو رفته توي حنجره ام مدفونم...آري من همان سوراخم... انساني که نتواند افکار و غرایز خود را به زبان بیاورد و آنها را به قلم بسپارد ... آن انسان خود را باید سلاخي کنند و من خود را...

پي نوشت : اين حفره ها حفره اند چون نام ديگري نيست که نشان شان دهم ، تا رسوايشان کنم.و به هيچ دايره ي نيمه اي ، يا هيچ داستان مصوري ،يا کلمه ي ساده فهمي ارجاعشان نمي دهم ،تا آنقدر کوچک و سهل ناديده نگذرم.اين حفره ها دهشتناک تر از آن اند که با داستان مفرجي بودنشان را بفهميم يا درمانش کنيم.

قاتل شده اي...ميکشي شان...و تنديس وار بر اجسادشان مي ايستي ... لحظه هات را مي گويم همين دقيقه دقيقه هاي اين زندگي تکراري را... وقتي زندگي خلاصه مي شود در ويار هاي رقت انگيز قهوه،نوازش هاي پرهوس گربه هاي خانگي و لبخند هاي کريه بعد از هر شکست،بايد رفت روي پشت بام و با لگد نردبان را انداخت؛بعد آنقدر تف کرد روي زمين تا يا خدا از غار در بيايد يا طوفان نوح تکرار شود...
حالم خوب است؟چقدر اين دروغ را هرروز به هزاران نفر تکرار کرده ام...از نظر من ....کدام من...مگر مني هست...وجود دارم...؟!وجود داري...؟!به آزار که برسد «خودي» نيست ديگر فقط جسم بي حجمي ست در انحناي دغدغه و تنهايي که تنهايش نمي گذرد...

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در جمعه یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:1
تاریکخانه 

نمی خواهم بجنگم ، می جنگم ،می خواهم بدانم ، هیچ نمی دانم .اگر سرانجام این وجود را که در آن غوطه ورم دوست بدارم ،رنج می کشم چون آن را از من باز پس می گیرند .قوایی دارم ،ته می کشند ،پیر می شوم و نمی خواهم پیر شوم ، می میرم و نمی خواهم بمیرم .آنچه غیرواقعی به نظر می رسد این است : دوست داشتن وجودی که به من تحمیل کرده اند ،که در لحظه ای که آن را پذیرفته ام ،از من باز پس گرفته می شود .

زندگی جهنمی نپذیرفتنی است .مردم که از همدیگر متنفرند فقط زمانی راحت می شوند که همدیگر را می کشند ،وقتی در مقابل هم می ایستند،وقتی دروغ می گویند و خود را در دیگران عذاب می دهند ،برای این است که بکوشند رنج را از خودشان دور کنند.

گیجیِ ابتلا،ابتدای ابتلا و هراس هراس تکرار تکرار ابتلا هراس سکون سکون ابتلا چون وحشتی است آنچه بالا می‌رود و می‌گذرد از تمام سلول‌های مبتلا،مبتلا، یارای فعل گشتم نیست و آنچه هست از هراس ازسقوط تکرار بلا مبتلا...

اینجا تاریک خانه ای است، بسیار بزرگ خود نیز آن را ساخته ام سلول به سلول از گوشه های دنج تمام کاغذهای خاکستری را به دندان کشیده ام مهم نیست که هستیم هم نیست که هستم مهم نیست بخوانیم، اگر آمدی آهسته پا گذار من از هیاهو گریزانم تنهـــــــــــــــا میان این همه بی نظمی خودم را ورق میزنم.

سقوط این هیاهوهای گاه به گاه که می نشیند به شکل آدم ها ،رنگ می پاشد بهشان ،چه دور می کند فاصله ی قاب های ذهنم را.کاش جلد آدم ها رنگ نمی گرفت و تنها ،حقیقت پشت هیاهو را نشان می داد...عریان...آنچه دردناک است این است که آدم دیگر خودش نیست و اینکه آدم خودش نباشد دردناک است.و از آن دردناک تر این است که آدم خودش باشد حالا هر اسمی می خواهند رویش بگذارند.چون وقتی آدم خودش باشد می داند که چه باید بکند تا کمتر خودش باشد.در صورتی که وقتی آدم خودش نباشد می شود هرکس و ناکسی باشد،احتمال محو شدنش بیشتر می شود...

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 16:34
هذیان های ذهن  

هذیان های ذهن، چه منطقی و چه غیر منطقی نوشته ها را رج می زنند و ناهذیان ها، در میان دو خط تا مرز فراموشی پیش می روند و در پایان هر سطر همانند بغضی تکیده، خفه می شوند.تمام زندگی ام را وقف زل زدن به سفیدی میان دو خط کرده ام و عنبیه ی چشمم از دایره به مربع تبدیل شده است. این شکل هندسی عجیب با تکرار ...

هرجا كه باشي به ندرت اتفاق مي افتد كه زندگي به سراغت بيايد و كاسه اي زير نيم كاسه ي كثافتش نباشد .چقدر مردم امروز چاچوله باز شده اند.دور تا دور سرشان چشم دارند و تا سوراخ ...و نشان دهن ، و همه ي اين دهن ها فقط و فقط دروغ سرِ هم مي كنند ... همه فقط همين را بلدند ، فقط از وسط انگشت ها مثل مار لغزنده اي در مي روند ...آدم هايي كه در كنارت قضاوت مي كنند ؛آدم هايي خالي ، مسلح به قوانين وحشتناكي كه معلوم نيست از كجاشان در آورده اند،آدم هايي كه تفريح شان اين است كه تو را بكشانند روي كوره راهي كه زيرش حفره ي جهنم دهان باز كرده و از ديدن خونت كيف كنند .اين دنيا هيچ چيز نيست ؛جز اقدام  عظيمي ، براي اين كه همه را بي سيرت كند .

این روز ها آدم ها دور تر می شوند ، نزدیک ترین آدم ها هم دور می شوند، هرچه تلاش کنند برای نزدیک شدن ، تو پاهایت قوی تر می شود برای دویدن، گم شدن و ندیدن ، قدرت پس زدن آدم زیاد می شود.روزهایی که شنیدن حتی یک نُت حالت را خراب تر می کند ، غم نازل می شود بر تکه تکه وجودت،... و خلاصه روز هایی است که که روز نیست اصلا...روزهایی است که روز آدم نیست ، روز هایی که کِش می آیند ، طول می کشند ، هر روز می شود 2 روز ، 1 هفته، آن قدر داغ می شوند که تاول میزنی از درون ، روز ها می شوند سال ، 366 روز را در یک روز می گذرانی ، اصلا هر روز می شود سال کبیسه... کسالت و رخوت سفت بغل ات می کند...

آنچه مرا نمی‌کشد، قوی‌ترم می‌کند." و من تپانچه را می‌گذارم جایی که قوی‌ترم نکند.زیادی قوی‌تر شده‌ام. وقت آن است که چیزی هم بکشد مرا.فعل مرگ.شلیک،مرگ را روی دیوار می‌چسباند یا روی پله‌های سکویی که به دقت انتخاب شده باشد یا کف یک اتاق و یا هر جای دیگر که دلش خواست بی‌ آنکه قوی‌تر شده باشم بی‌آنکه قوی‌تر شده باشد مرگ که مرده‌ام و مرده‌است مرگ من نیز...

چرخه‌ی پوچ !سال‌هاست می‌خواهم بنویسم و می‌نویسم . اما نمی‌دانم چرا هر چه می‌نویسم ، آن نیست که باید بنویسم . من از واژگان چیزی می‌خواهم ، واژگان از قلم می‌خواهند ، قلم از دستانم و دستانم از من !...

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در جمعه چهارم فروردین 1391 و ساعت 16:43
چرخش زمان 

بی مقدمه، بی درنگ، در جا ، نافرجام ، کسل، خواهم شمرد ارتعاشی ممتد را، از سایش سطحی زبر ، حرکتی سریع و خشن چیزی با لوگوی فیزیکال، باز هم سورپرایز تیکهای عصبی، همان بیگانه ترحم انگیز، پیک سرزمین نفرت، خسته و وامانده بر پرده ی صماخ مینشیند، جنبشی هراس انگیز لا به لای طنین امواجش مغزم را میجوشاند، دیوانه تر از آن موج ،سلولهای بسط شده ای رعشه را در سرتاسر بدن تبدیل به رقص میکند، اکنون این نمایش من است، ارتعاش... ارتعاش... ارتعاش...مغز در تلاطم، تن در رقصش، گردش آسمان بر فراز سر با تمام پارامترهای گیج شده از پیچش، غریوهای ارشمیدسی، تداومی از هتک الهگان المپ، چرخشی دیوانه وار صرف نظر از برخورد، پیرامونی مات مثل همیشه، سکوت همچنان فاحشه ای منفعل از فعلیت فریاد، همچنان چرخش ، چرخشی پیوسته از تکثیر وزن، خلسه ای ممتد از محو شدن مفهوم، گم شده در بیان، حرکت را تپنده میدواند. ریتم 1،2،1،2،1 همچنان حرکت میدود. چیزی در گوشه ای سرد و خموش امواج کسالت را ساتع میکند، درد و مرض را از نهادی نکبت آلود فوران میدهد، ژستی وحشیانه از متد های آنارشیشیست، بیمار، رنجور، کسل، قفل شده در سندروم حیات، رسوخ کرده در کالبدی پیلاش شده، هر کسی را در هر جایی خواهد بلعید، خواهد سوزاند، خواهد... ، خواهد کشت.

جهان برایت داستان میگوید، داستان تناقض ها، افسانه ای خوش گمان از لذت نشستن بر صندلی الکتریکی و خوردن پاپ کرن، تظاهر به لبخند زمانی که ناله ها تنها صدایی هستند که شنیده میشوند. جلوه ی چهره ای بدون چشم مزین به عینک، اوج فعلیت در گرو انفعال ، پناه بردن به دنیای کثیف دیگران زمانی که از بوی تعفن خویش فرار میکنی. تحمل سردی سکون از شدت انفعال که مدام تو را در بر میگیرد نه از برای انجماد که برای جزقاله کردن، استفاده از ابزار برای بدل کردن خود به ابزار،تفاوت لا قید کشتن برای زیستن یا زیستن برای کشتن، زبانی گنگ از شدت گوش بودن ، نهانی همواره پوچ از عیانی همواره فریبنده،آری جهان داستان میگوید، داستانی تراژیک از لبریزی شادیها، داستانی محزون از رقص دیوانگی، داستان شهر آدمکهای گم شده.

نمی توان توانی را داشت یا توانی را یافت که بتواند چیزی از بودنش را بکاهد، آنچه که میتواند افزودن است، افزودن یک اسم به مجموعه ای که پیش از این وجودی بی معنی داشت و اکنون با افزوده های خود تنها تفسیری از نامفهومی خود ارائه میدهد. تفسیری از قربانی بودن ، تصوری از شمایل در هم ریخته و آمیخته با رنج، اکوی جیغی که با تکرار آن هر بار بم تر، هر بار وحشتناکتر و هر بار مبهم تر میشود. نمیتوان ... نمیتوان.

پایان سال است، غروب فروغ هیاهوی سیصد و شصت و پنج بار جست و خیز کردن، نفس کشیدن، خزیدن، زر زدن، امتناع کردن، بودن و خود را تکرار کردن، هر چه زمان ما را کش میدهد نازک تز میشویم ، کم کم دارد تفاوت یک وجب با یک سال نوری از بین میرود، گویی دارد یک ثانیه با یک قرن برابر میشود، آنچه که تفاوت نمیکند گم شدن است، گم شدن در هزارتوی اعصار، در بیکرانه های اقیانوسی خروشان، به استقبال سال جدید میرویم، جایی که همچنان فرصتی خواهد بود برای انکار ، فرصتی برای عصیان، تقلایی برای فریاد زدن، همچنان سقوط درچاه عمیق زمان ادامه دارد، و همچنان آدمها تولد او را جشن خواهند گرفت، زمان، ای الهه ی منحوس، تولدت مبارک...

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت 22:0