((انسان حيوان غمگيني است كه فقط اعجاز به هيجان مي آوردش يا كشتار))
مردن مث خواب رفتنه و خواب رفتن هم آخر رنج و عذاب هاي آدم است.براي همينه كه آدم دلش مي خواد بگيره بخوابه.وقتي هم خوابيد خواب مي بينه و ديگه هر اتفاقي بيفته به حال آدم فرقي نمي كنه.براي همينه كه آدم بهتره ريق رحمتو سر بكشه،چون وقتي روح آدم پرواز كرده باشه ديگه خوابي در كار نيست و آدم به آخر خط رسيده.چون زندگي دور و درازه و سراسرش هم بدبختي چرا آدم پيري رو تحمل كنه:ظلمايي رو كه در حقش مي شه،كي مي تونه بار اين زندگي رو تحمل كنه،اين زندگي كه آدم توش فقط عرق مي ريزه و يه ريز بايد بجنگه؟واسه همينه كه از تا اسم مرگ مياد زهرتون آب مي شه،چون كسي تا حالا از اونجا بر نگشته و همينه كه آدم ها خيلي دلشون نمي خواد بميرن.اون وخت آدم با اين همه كثافت و با اين همه كار هاي بد بايد بسازه چون نمي خواد چيزايي رو كه نمي شناسه امتحان كنه.
(( مرد بي آنكه توجه كسي را جلب كند همراه گروه ي بود كه به گراند كانيون مي رفت اما نه چمداني داشت و نه كفش مناسبي پوشيده بود.راننده از سرعت كاست،اعلام كرد:منطقه اي رو كه باييد ببينيد پيش روي شماست.مسافران سنگين از بار دوربين هاي چشمي و دوربين هاي عكاسي شان پياده شدند.مرد قدمي بسوي لبه پرتگاه برداشت.به اندازه كافي طول كشيده بود.نبرد يا پرواز؟نبرد يا پرواز؟پرواز...
پل استر ))
وجودم آیا برتر از دیگران است؟شاید سرپناهی دارم،خيلي ها ندارند.جذام ندارم،كور نیستم،دنیا را مي بينم.آیا این خوش بختی فوق العاده ای است.این روز را مي بينم،روزی كه بیرون از آن هیچ نیست چكسي مي تواند این را از من سلب كند؟با این روزی كه خودش را محو مي كند خودم را محو خواهم كرد،فكري،يقيني كه مرا به هيجان مي آورد.
هیچ چیز واقعی تر از هیچ چیز نیست...
مي دانيد هيچ حقيقتي وجود ندارد حقايق توهماتي هستند كه در طي دوران ها توهم بودن آنها فراموش گشته است...!؟
Zeus

