تبليغاتX
سقوط
غروب بت ها  

((انسان حيوان غمگيني است كه فقط اعجاز به هيجان مي آوردش يا كشتار))

 

مردن مث خواب رفتنه و خواب رفتن هم آخر رنج و عذاب هاي آدم است.براي همينه كه آدم دلش مي خواد بگيره بخوابه.وقتي هم خوابيد خواب مي بينه و ديگه هر اتفاقي بيفته به حال آدم فرقي نمي كنه.براي همينه كه آدم بهتره ريق رحمتو سر بكشه،چون وقتي روح آدم پرواز كرده باشه ديگه خوابي در كار نيست و آدم به آخر خط رسيده.چون زندگي دور و درازه و سراسرش هم بدبختي چرا آدم پيري رو تحمل كنه:ظلمايي رو كه در حقش مي شه،كي مي تونه بار اين زندگي رو تحمل كنه،اين زندگي كه آدم توش فقط عرق مي ريزه و يه ريز بايد بجنگه؟واسه همينه كه از تا اسم مرگ مياد زهرتون آب مي شه،چون كسي تا حالا از اونجا بر نگشته و همينه كه آدم ها خيلي دلشون نمي خواد بميرن.اون وخت آدم با اين همه كثافت و با اين همه كار هاي بد بايد بسازه چون نمي خواد چيزايي رو كه نمي شناسه امتحان كنه.

 

(( مرد بي آنكه توجه كسي را جلب كند همراه گروه ي بود كه به گراند كانيون مي رفت اما نه چمداني داشت و نه كفش مناسبي پوشيده بود.راننده از سرعت كاست،اعلام كرد:منطقه اي رو كه باييد ببينيد پيش روي شماست.مسافران سنگين از بار دوربين هاي چشمي و دوربين هاي عكاسي شان پياده شدند.مرد قدمي بسوي لبه پرتگاه برداشت.به اندازه كافي طول كشيده بود.نبرد يا پرواز؟نبرد يا پرواز؟پرواز...   

                پل استر ))

                          

وجودم آیا برتر از دیگران است؟شاید سرپناهی دارم،خيلي ها ندارند.جذام ندارم،كور نیستم،دنیا را مي بينم.آیا این خوش بختی فوق العاده ای است.این روز را مي بينم،روزی كه بیرون از آن هیچ نیست چكسي مي تواند این را از من سلب كند؟با این روزی كه خودش را محو مي كند خودم را محو خواهم كرد،فكري،يقيني كه مرا به هيجان مي آورد.

هیچ چیز واقعی تر از هیچ چیز نیست...

 

 مي دانيد هيچ حقيقتي وجود ندارد حقايق توهماتي هستند كه در طي دوران ها توهم بودن آنها فراموش گشته است...!؟

 

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 1:10
زندگی پست 

سلام دوستان من دوباره برگشتم ولی این بار با يك وبلاگ جدید وبلاگ قبلی كه نابود شد و آخر نتوانست از دست فيلترينگ فرار کنه حالا ببینیم این يكي به کجا كشيده میشه کارش. این هم بگم توي این وبلاگ هم مثل قبلی همون تم مطالب رو ادامه مي دم.البته دیگه اون حس و حال قدیم رو ندارم ولی با این حال فعلا در خدمت شما هستم.لينك وبلاگ قبلی رو تو قسمت پیوند ها گذاشتم مي تونين به آرشیو قبلی دست رسي داشته باشن البته با فيلترشكن. تا پست بعدی بدرود .....

 

البته ما از حرص بي پايان رنج مي بريم.چگونگي زندگي برايمان مهم است.شديدا‌ مراقبيم حرام نشويم يا شايد بهترين نام برايش سر نوشت باشد.بله فكر مي كنم از حرص بهتر است.آيا زندگي بايد از سر حد ممكن خود حتي به اندازه يك هزارم اينچ كمتر باشد.ارزيابي خودمان يك چيز است و بها دادن به خود چيزي ديگر.برنامه هاي ما مهم است؛آرمان گرايي ها.اينها خطرناك هستند.مي توانند ما را مانند انگل بخورند و بياشامند و بي جان و افتاده بر خاك رهامان سازند.با اين حال ما هميشه انگل را دعوت مي كنيم گويي كه مشتاق خورده شدن و مكيده شدن هستيم.

 

احساس مي كنم نوعي نارنجك انساني هستم كه ضامن اش كشيده شده است.مي دانم در حال انفجارم و پيوسته زمان آن را پيش بيني مي كنم.نا اميد و دعا گونه فرياد مي زنم (( بوم! )) اما هميشه پيش از موقع.

 

گوته از اين نظر حق داشت:زندگي مستمر به معناي انتظار است،مرگ لغو انتخاب است.هرچه انتخاب محدودتر شود به مرگ نزديك تر شده ايم.بزرگترين بي رحمي كاستن از انتظار ها بدون قطع زندگي به طور كامل است.مثل دوران زندگي در زندان.

 

مي دانيد؟!جهان به دنبالتان مي آيد.تفنگ و ابزاري مكانيكي به شما مي دهد.شما را براي اين يا آن نقش انتخاب مي كند.اخبار جنجالي و مصيبت ها و پيروزي ها را برايتان مي آورد.به پس و پيش رفت و برگشت تان مي دهد.حقوق تان را محدود،آيندتان را مسدود مي كند؛ناگهاني يا حيله گرانه،ظالمانه،سبعانه،اهريمني،روسپي صفت،فساد آميز،ناخواسته و ساده لوحانه يا فريب كارانه.به هيچ وجه نمي توانيد آن را رد كنيد.

 

نگاه،لبخند،دندان ها،لب ها،صدا،سكس،اتومبيل،

احساس،آپارتمان،نيمكت،موسيقي،رقص،نور ها،

نوشيدني،رطوبت،خشكي،نرمي،منقبض،سريع،

تند،آهسته،راحت،سخت،ساق پا،زانو،شانه ها،

سينه،انگشتان،ابريشمي،خشن،نفس،اتاق پذيرايي،

اتاق خواب،دستشويي،آشپزخانه،زيرزمين،

تختخواب،بالش،ملافه ها،دوش حمام،سيگار،قهوه،

جوراب ها،سينه بند،لباس،پيراهن،برهنه،صدا،

در،درهم ريخته گي،قتل،لباس ها،پنجره...

 

آيا خود خواه ام؟به كسي جز چند نفر احساسي ندارم،ترحم براي هيچ كس،به ندرت مايلم خوشايند كسي باشم،به ندرت مايلم كسي خوشايند من باشد،و من كم و بيش براي خودم بي احساس،فقط در آن هاست كه درد مي كشم،طوري كه كمترين ناراحتي شان برايم درد بي پاياني مي شود و با اين همه،اگر لازم باشد با طمانينه قرباني شان مي كنم،هر حس خوشبختي از آنها مي گيرم ( برايم پيش مي آيد كه آنها را بكشم )

 

دشمني نداشتم.ولي گاهي در سرم تنهايي بزرگي شكل مي گرفت كه جهان به تمامي در آن محو مي شد،اما سالم از آن بيرون مي آمد.بدون كوچكترين خراشي.اما،كم كم بينوا مي شدم.بي نوايي به آرامي حلقه هايي به دورم مي كشيد كه بنظر مي رسيد اولي اش همه چيز را برايم باقي مي گذاشت،آخري اش جز خودم چيزي باقي نمي گذاشت.روزي خودم را در شهر محبوس ديدم:سفر كردن افسانه اي بيش نيست.تلفن از پاسخ دادن باز ايستاد.از سرما رنج مي كشيدم سرمايي كه از درون بود.

 

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 1:54