به فرياد نوزاد در لحظه تولد گوش بسپاريد،به تشنج انسان محتضر در لحظه آخر بنگريد و آنگاه به من بگويد آيا هدف از آنچه آغاز و پاياني اين چنين دارد،مي تواند لذت جويي باشد؟
توجيه رنج انسان در اين دنيا چه مي تواند باشد؟ آيا بهايي است که در قبال دستيابي به لذت مي پردازيم تا ارزش لذت در نظر ما دو چندان شود؟ يا فرايندي طبيعي که وقوف به رنج و لمس آن، خود، انگيزه يا شرطي است براي فرار به سوي لذت. «اوريانا فالاچي» معتقد است براي آن که اندکي بخندي، بايد بسيار گريسته باشي. مقصدي که دست کم تاکنون تجربه مؤيد آن بوده است که اغلب بدان نمي رسيم. تجربه اي که عمر را به مصيبتي چنان عظيم و مرگ را به سرزميني چنان بي بازگشت و ترديد آميز از رسيدن به آرامش بدل ساخته که هملت وار در دو راهي بين بودن و نبودن ترديد مي کنيم.
اديان همواره پاداش اين رنج را در دنيايي ديگر نويد مي دهند- اوتوپيايي خيالي و موهوم-؛ دنيايي ديگر که از سويي به واسطه ي ناشناخته ماندن آن و اضطراب موجود در دل اين ناشناختگي، و از سويي ديگر به دليل بي اعتمادي روزافزون انسان به دين، در وجود آن، شک و تردبد رسوخ کرده است. اين ترديد همواره با نقطه ي مقابل خود، يعني يقين، در کشمکش دايمي بوده است. البته هر دو در بيزاري انسان از رنج ريشه دارند.
رنج و درد در اين دنيا، انسان را به تمامي در سيطره ي خود دارد. معتقدان به عدالت خدا پاسخي روشن و قانع کننده به اين سوآل نداده اند که رنج تحميل شده از جانب او (که قطعاً خود بي درد است، چرا درد و رنج در باور آنان از ناحيه ي نقصان است و نقصان در ذات خدا راه ندارد) واجد کدام عدالت است. مگر اين که تعريفي جديد از عدالت بياوريم. تقدير و جبر، اختيار زندگي انسان را چنان محدود ساخته که همه (به زعم دينداران در صورت نبود رحمت خدا) - رحمتي سرشار از منتي تهوع آور- در دنياي ديگر نيز به رنج محکوميم. رنجي که در هر يک از دو دنيا (اگر دنياي دومي باشد) شايسته ي انسان نيست.
« فيلاستر: آه اما تو به حقيقت مرگ آگاه نيستي.
بلاريو: هستم،سرور من.مرگ خوابي است جاودانه،كم مخاطره تر از زاده شدن؛يك خواب آرم،به دور از هر گونه بخل و حسد؛چيزي كه همه در جستجوي آنيم؛و نيز مي دانم كه مرگ چيزي نيست جز دست شستن از بازيي كه پيشاپيش در آن بازنده »
فرانسیس بومانت
طلب مرگ نخستين نشان آغاز معرفت است.اين زندگي تحمل ناپذير مي نمايد،زندگي ديگر دست نيافتني.آدمي ديگر از طلب مرگ خود شرم نمي كند.او مي خواهد از زندان كهنه اي كه از آن بيزار است،به زندان جديدي كه تازه بايد بيزاري از آن را بياموزد منتقل شود.بدين سان،او بر اثر ته مانده ي ايماني اميد دارد كه در حين انتقال،شايد بر حسب تصادف،زندانبان ‹‹ خدا ›› به راهرو بيايد و نگاهي به زنداني بيندازد و بگويد:اين شخص نبايد زنداني شود.
نهانگاه ها بي شمارند،اما رهايي تنها يكي بيش نيست.ولي دوباره امكانات رهايي همان قدر بي شماراست كه نهانگاه.مقصد هست.اما راه نيست.آنچه ما راه مي ناميم چيزي جز درنگ و ترديد نيست.
Zeus


