تبليغاتX
سقوط
فریاد های بی صدا  

به محض اينكه شب فرا مي رسد دريافته ي حسي ما از امور ثانوي دگرگون مي شود.در آن دم بادي بر راههاي ممنوعه مي پويد،نجواكنان،چنان كه گويي چيزي مي جويد،ترشروي مي شود از آن رو كه نمي يابدش.هم آنگاه شب چراغ،با پرتو سرخ گون دلگيرش با نگاه خسته اش،بي رغبت در تقلاي شكستن شب،برده ي ناصبور شب بيداران است.در آن دم صداي نفس كشيدن خفته اي با طنين لرزانش مي آيد كه به ظاهر مي خواهد آهنگي بنوازد،ما نمي شنويم اش،اما وقتي سينه خفته بالا مي رود،حس مي كنيم قلب اسير را،و زماني كه نفس اش را فرو مي دهد و گويي در آرامش مرگوار فرو مي ميرد،به خود مي گوييم ((اندكي بيارآم،اي جان رنجور بي نوا!))براي همه زندگان آرزوي آرامش ابدي مي كنيم و آنگاه شب متقاعد مي شود به مردن... فرزانه ترین مردان همه روزگاران درباره زندگی يكسان داوری كرده اند زندگی به هیچ نمي ارزد همیشه و هم جا همین آوا از دهانشان شنیده شده است آوايي آکنده از شك از اندوه از بيزاري از زندگی از نپذيرفتن زندگي سقراط هم هنگام مرگ گفت زندگی يعني بیماری دور و دراز من به آسكلپيوس شفا بخش يك خروس بدهکار ام سقراط هم از زندگی سیر شده بود این چه چیز را ثابت مي كند دست كم يك چیز بايد حقیقت داشته باشد همراهی فرزانگان برهان حقیقت است و شاید فرزانگی بر روي زمین همچون كلاغي باشد كه بوي لاشه ای او را به جنب و جوش در مي آورد ؟...

آسكلپيوس: در اساطیر یونان ایزد پزشكي فرزند آپولون بیمار ها را در پرستشگاه او درمان مي کردند مار و خروس نزد او مقدس بود

 

اونچه وحشتناکه ، داشتن فکره ! ... اين را ولاديمير در آن نمايشنامه ء پر آوازه ء بکت می گويد . و اين حقيقتِ سختی ست ، که گريزی از آن نيست . آنچه بلای ِ جان ماست ، همان است که ما را از هر چيز ِ ديگر اين عالم متمايز می کند . وادارمان می کند به جستجو و گفتگويی بی پايان و مدام . اگر چه خوب می دانيم دست آخر ، راه به جايی نخواهد برد . راه به جايی نخواهيم برد ..
خوب می دانيم .

ولاديمير: همه با هم حرف می زنن.
استراگون: هر کی با خودش.
ولاديمير: تقريبا" زمزمه ميکنن.
استراگون: خش خش ميکنن.
ولاديمير: پچ پچ ميکنن.
استراگون: خش خش ميکنن.
ولاديمير: چی ميگن؟
استراگون: از زندگی شون حرف ميزنن.
ولاديمير: زنده بودن بس شون نيست؟
استراگون: بايد درباره اش حرف بزنن.
ولاديمير: مرده بودن بس شون نيست؟؟

.

حقيقت مثل پتک است. دير يا زود می خورد توی سرت . آنوقت بايد بروی و جنازه ء ديروز را دفن کنی ..
بايد اين را می فهميدم. لباسهايم هميشه بوی مُرده می دهد . بوی جنازه هايی که مدام با خود اينسو و آنسو می برم . ديروزهايی که مرده اند و من هنوز دفنشان نکرده ام .

 

می دانيد؟ ... چاره ای نيست.بی آرامی تقدير آدمی ست.جستجوی ابدی ِراهی .... انتظار ابدی ِنجات بخشی... جستن ِرخنه ای و راه گريزی...دست آويزی...ستيزی...!
و بازی...بازيهايی بی معنا ...
نصيب،تنها همين است.نصيب ِ همه همين است! اين آن سهمی ست که زندگی برده ايم.اين آن سهمی است که از زندگی می بري،تا دنيا دنياست ...

 

 {بهترين خدا خداي مرده است}

 

Zeus

 

|+|
نوشته شده توسط زئوس در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 3:15
حجامت فکر  

 

شما بايد بتونين ضايعات رو حس كنيد.همه آدم هاي مربوط به يك نسل بنزين پر مي كنن،ميز كار تميز مي كنن و يا قرباني هايي با يقه هاي سفيد هستند.آگهي هاي مربوط به ماشين و لباس جذابيت خاص خودشون رو دارند.ما كار هايي رو مي كنيم كه ازشون متنفريم چون مي خواهيم با پولش چيز هايي رو بخريم كه بهشون احتياجي نداريم.ما بچه هاي نسل وسط تاريخ هستيم هيچ هدف و مقصدي نداريم هيچ جنگ بزرگي نداريم،ركود شديد نداريم،جنگ بزرگ ما يك جنگ روحي است.ركود شديد در زندگي خود ماست.ما با خودمون درگيريم همه ما بزرگ شده تلويزيون هستيم و مي خواهيم باور كنيم كه يروز ميليونر،ستاره سينما يا موسيقي راك مي شيم.ولي نمي شيم.بدون درد بدون قرباني ما هيچي نداشتيم پدرهای ما برامون مدلي بودن از خدا،اگر اونا ضامن مي شدند تو در مورد خدا چي مي گفتي؟تو بايد اين احتمال رو در نظر بگيري كه خدا وجود نداره يا كه اگه داره دوستت نداره احتمالا ازت متنفره اين بدترين چيزي نيست كه ممكنه اتفاق بيفته.ما به خدا نيازي نداريم گور پدر لعنت شدگي.گور پدر رستگاري. بنظر شما ما بچه هاي ناخواسته خدا هستيم يا خدا بچه ناخواسته ما.تو صاحب چيز هايي بودي ولي حالا ديگه نيستي ولي كاري رو بكن كه دوست داري وقتي همچي رو از دست بدي اون وقته كه آزادي تا هر كاري بكني.تو مي دوني ما چي هستيم؟يك تخت راحتي يه روكش،فقط يك روكش.اين براي زندموندن حياتيه اگر شكارچي جنگلي باشيم چي.با خودت مي گي پس ما چي هستيم؟ما مصرف كننده هستيم.ما پيامد جانبي نگراني از نحوه زندگي هستيم.قتل،جنايت،فقر پس سعي كن هيچ وقت كامل نشي از تمام و كمال بودن دست بردار،بذار تحول پيدا كني و به نتايج كار اهميتي نداه. اين زمان لعنتي من را شکنجه مي دهد نفرت انگيزه!اول لال مي شوي بعد کور مي شوي و بعد کر،ما روزي دنيا آمديم،ما روزي مي ميريم،همون روز،همون لحظه،برامون کافي نيست.سر يه قبر با پاهاي باز به دنيات مي آرن،يه لحظه نور سو سو مي زنه،بعدش باز شبه.پس پيش به سوي حجامت فکر 

 

{ زندگي قصه اي است كه ابلهي نقلش مي كند

،پر از خشم و خروش و هياهو است،و هيچ معنايي ندارد }

 

                                                                      شکسپیر ‍‍‍

                                                                                                          

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 5:16