تبليغاتX
سقوط
سایه هیچ 

می نویسم با احساسی مثل باز شدن یک زخم کهنه بیرون می کشم و می نویسم. زندگی نه شکلی دارد نه خطی و نه قائده ای فقط رنگ ها هستند که هرچه قدر و هر طرف که بخواهند می روند.از پنجره به بیرون نگاه کردم آن طرف تر زیر درختی که پیچ وتاب می خورد و قطرات باران از آن فرو می چکید.پرنده کوچکی که هنوز پر در نیاورده بود عاجزانه در یک چاله آب جان می کند.همچنانکه دور و بر را نگاه می کردم تا مگر بتوانم ذهنم را به چیز دیگری معطوف کنم با حیرت و دلسوزی دیدم دختری کوچک با گیسوان تیره که روی شانه های زنی مسن تر گریه می کرد.به طرزی مبهم دیدم که از دست دخترک یک چکه خون سرخ چکید.قطره خون یک میلیون بار بزرگ شد.پروانه شد و درخشید و بر فراز دشت های پهناور پر کشید و در جهان چرک و خاکستری جذب شد و ناپدید شد.نقطه همچنان که تاریکی توی چشمم گود می شد و پایین می رفت.با خود گفتم هی, ما همه کپک های بسکویت یک ناخدا هستیم.

حالا مگس در نعلبکی است,درست در وسط,نمی تواند بیرون بیاید,بالهایش از شیر نوچ شده,حس می کنم من هم مثل یک مگس پیر زهوار در رفته ی شلخته هستم.آه همه ما مثل مگس هایی هستیم که تقلا می کنیم از لبه ی نعلبکی بالا بخزیم.

یک روز بیدار می شویم توی یک گفتگو خیلی عادی,یا توی رخت خواب با کیف نشئه گی یک خواب عمیق شبانه,یا روی صندلی با فکری سرگردون در هزار جا,یا پشت فرمون ماشین توی یک راه بندون خیلی بلند و دراز موندیم و می بینیم که نمی خوایم که فکرمون هیچ جا بره,نمی خواهیم فکر کنیم به چیز هایی که آمده یا نیامده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیفتد و اصلا نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و می فهمیم دیگر پایین تر از این,تحمل ناپذیر تر از این,ممکن نیست.بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم,بعضی آهسته,و بعضی ها هیچ وقت.اما اگر بیدار شویم دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد.اینکه وقتی ما را می بینند چشمانشان برق بزند یا برعکس,پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود ولی هیچ اهمیتی ندارد.مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه می بینیم.

{ شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند }

                             {فردریش نیچه}

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 18:51
در ستایش دیوانگی 

 آفتاب شده بود و هواي اتاق گرم بود.نور از ميان پرده ها مي تابيد و مانند لجن ته حوض در هوا معلق بود احساس مي كردم سرم يك كيسه پر شده از خمير است خودم را از رختخواب و ملافه هايي كه به دست و پايم پيچيده بود خلاص كردم پيراهن خوابم از عرق ترسي كه چون شاخ و برگ درختان به كناري زده بودمش مرطوب بود.بعد به هر زحمتي بود به كار هاي معمول صبح،تشريفاتي كه هم روز انجام مي دهيم تا خود را عاقل و مورد قبول ديگران نشان دهيم پرداختم بايد موهايم را كه به خاطر كابوس شبانه سيخ ايستاده بود شانه كنم حالت نگاه ناباور چشمانم را از بين ببرم و دندان ها را به همان شكلي كه است مسواك بزنم نمي دانم در خواب چه استخوان هايي را جويده بودم زير دوش مي روم مواظبم صابون از دستم نيفتد مي دانم كه ممكن است سر بخورم با وجود اين بايد بوي تيره عرق شبانه روي پوستم را از بين ببرم به نظرم بدنم بوي بدي مي دهد كه نمي توانم تشخيص بدهم بوي بد يك جسد و ادرار قير مانند يك آدم پير مثل اين است كه كپك زده باشم خود را بازسازي كردم اما هنوز احساس بي وزني مي كنم و حالت كسي را دارم كه نزديك است از لبه پرتگاه سر بخورد با احتياط را مي روم انگار كف اتاق زير پايم خالي مي شود...

فكر مي كنم همه ما توي قلعه هاي خصوصي مون گير افتادهايم و دست و پامون به اونا بسته است و هيچكدوم از ما هيچ وقت نمي تونيم خدمونو خلاص كنيم ما پنجه مي اندازيم و چنگ مي كشيم ولي فقط به هوا به خدمون...چرا مي خواهي باز زنده بماني؟تا همين طور بعبلعي و بلعيده شوي؟از اين تقلا از اين نمايش سير نشدي؟

آدميزاد دو تا پا دارد و دو تا اعتقاد:يكي براي وقتي كه حالش روبراهه و يكي هم براي موقعي كه حالش خرابه اسم اين دومي رو گذاشتن.دين آدميزاد به طور طبيعي توليد مي شه ولي فكر حس مي كنه طريقه بوجود آمدنش غير طبيعي بوده براي همين زياد دوست نداره راجبش حرف بزنه.جالبه بوجود مي آرنش اما ازش نمي پرسن خودش دلش مي خواد يا نه.آدميزاد نسبت به هم نوع خودش بخيله براي همينه كه قانون رو در آورد مي گه آگه من حق ندارم فلان كار رو بكنم پس بقيه هم نبايست حقش رو داشته باشن.آدميزاد وقتي حس مي كنه كمرش ديگه شل شده عالم و زاهد مي شه بعد هم از شيريني لذات زندگي دنيوي چشم مي پوشه اسم اين رو هم مي ذاره درون نگري.آدميزا دلش نمي خواد بميره چون نمي دونه بعد از مرگ چي به سرش مي آد اما براي خودش خيال مي كنه كه مي دونه با اين حال بازم دلش نمي خواد بميره آخه مي خواد همين زندگي رو يكم ديگه ادامه بده منظورش هم از يكم تا ابد...

[ ما زمان را مي كشيم،زمان ما را به خاك مي سپرد ]

                                      « براس كوباس »

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 3:25