تبليغاتX
سقوط
از اینجا تا ابدیت 

آدم ها در خیابان های خالی می روند،خیابان های بدون درخت،بدون سبزه و سبزی,اگر هم باشد توجه نمی کنند.فقط دیوار دیوار،رویشان ادرار و جلویشان مدفوع سگ.آدم ها سرگردان اند و دنبال چیزی گرم می روند.به کافه ها،می روند و می گردند و چیزی پیدا نمی کنند.هوا سرد است و آنها می نوشند،کمی گرم می شوند،بعد می روند خانه.در شهر،تنها،و منتظر فردا می شوند.فقط چند باریکه ی روشن از لای کرکره ها،از نور نئون خیابان ها،از اتومبیل هایی که ثانیه به ثانیه در شب عبور می کنند.کجا را دارند بروند.این آدم ها در شب،در این شهر بزرگ که آرامش ندارند،کجا را دارند بروند.نوری که از بیرون می آید دیگر سفید نیست،زرد است.صورتش مثل صورت یک مرده است.آنها توجهی ندارند،چون باید فعالیت را شروع کنند.هماهنگ با ساعتی که خودشان اختراع کردند.می روند به اداره هایشان،به کلاس هاشان،به سر درس و مشقشان،و هیچ کدام شان هم نمی داند چرا.همین غمگین شان می کند.تا دوباره شب برسد،و دوباره تصمیم بگیرند بالاخره زندگی کنند.اما اتفاقی نمی افتد.دوباره در اتوبیل هاشان می نشینند.ساعت چهار است و آنها آرام و قرار ندارند.نمی شود همه اش این باشد!مردم،به همه چی عادت می کنند،حتی به خوابیدن در جایی که در چند قدمی شان سر و صدای اتومیل ها مثل سر و صدای اتومبیل ها بالا است انگار فکر می کنی در پیست اتومیل رانی قرار داری!؟آدم بی رحمند،به بهانه های مختلف در تکاپویند چون جایی دیگر بنظرشان زیبا تر است.همه ی آدم ها در جستجوی چیزی هستند.در حال رفتند،در حال گذرند.در حال اوج گرفتن به پرواز،و سفر به آشیانه ای جدید.تا مبدا چیزی را از دست بدهد.شب بی آرام در آنسوی پنجره به صبح عصبی وارد می شود.با طنین دیگر.عصبی تر.هیاهوی شب افسرده تر بود.انگار که شهر ضجه می زد و آه می کشید.حالا می خواهد خود را رها سازد،نمی خواهد این همه آدم را روی آسفالتش فراخواند!آدم های غمگینی را که چیزی در شب یافت نکرده اند که بر افروزدشان.حالا خسته و کوفته دنبال کارهایشان اند. فراموش می کنند که زتدگیشان چه زود به آخر می رسد و هنوز آنها در پی چیزی هستند.افسوس چیزی وجود ندارد که بخواهند میل به یافت آن را داشته باشند،که به این زندگی مفهومی بدهد.آنها به ایستگاه های مترو می روند،در اتومبیل های سردشان می رانند.زندگی دیگر چیست؟یعنی هزاران کافه،سینما و تئاتر،تمام این مکان هایی که باید سد راه دیوانه شدن آدم ها از نکبتی که دور و برشان را احاطه کرده است،بشود.زندگی یعنی همه چیز را تجربه کنی.زندگی،و پرداختن کامل به زندگی،یعنی بی قرار این سو و آن سو بدوی تا چیزی را از دست ندهی؟من فکر می کنم هیچ کس نمی تواند روزی بیش از یک زمان را هضم کند.امروز روز،چقدر توانایی فکر کردن داریم؟طبیعت شکسته شده،ما بازیگرانی خسته،آری سقوط آدمیان به قعر نابودی،جانوران مرده،خودکشی،جنگ،بمباران،ماهواره،اینترنت در فضایی آلوده،سکس،سوءاستفاده از کودکان،بیماری،ایدز،سرطان،اختلاف بین دو رنگ پوست،سفید و سیاه،موسیقی مدرن،کتاب هایی با نوشته هایی نو،فیلم هایی کشدار،آره یا نه،دوست کیست؟دشمن کجاست،از زندگی چه می خواهیم؟می خواهم زیر همه چیز بزنم.عارف بشوم،بروم به آفریقا به آدم ها غذا بدهم،یا بروم گوآ برهنه شوم فریاد کنان مواد مصرف کنم.یا نه ازدواج کنم و بچه دار شوم یا مجرد بمانم و پیشرفت کنم و اصلا چرا...!؟حالا من اینجا ایستاده ام آیا پشت این برج های بلند ماه دیده می شود!؟آه و افسوس شهر دوباره در پیله ناامیدی ها و افسردگی پیچید وغرق شد...

{ این امتیاز بزرگ مرده بودن است،اگر دهانی نداری که بخندی،چشمی برای گریستن هم نداری }

{ براس کوباس }

Zeus

  

|+|
نوشته شده توسط زئوس در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 18:4