هوا تاریک و سرد،چراغ هایی در پیاده رو روشن ولی کم نور،تا حدودی خاموش.ماه در پشت ابرهای سیاه زندانی.من تنها و پیاده و قدم زنان در خیابانی خلوت مانند سردابی عظیم که بیش از یک گور دسته جمعی،مرده در خود جای داده.مردمانی بی زبان و انگار لال و در این ناباوری تمامی آنها کور.سرگردان در شهری مرده و آدم هاشان مترسک های خیمه شبازی ولی بدون تماشاچی.مردانی بی جفت،زنان کم سن و سال ولی بیوه غوطه در لجن زار بی خانمانی.دختر و پسرانی بی هدف،سر از شهوت های جنسی.سردرگم.بچه هایی با شکم های خالی،عمر سهمیه بندی شده،گور هایی در صف و کد بندی شده هر کدام برای بیش از یک نفر.معتادان تزریقی با سرنگ های پر از هوا،قرص های اکس پادزهرهایی برای نبود شادی اما افسوس که تنها وهم و خیال است و افسوس نگاه هایی بی فایده و بی سود،فکر هایی مشغول به چیز هایی که ارزش وقت گذاشتن و اندیشیدن هم ندارند.لعنت به روان های جهنده لعنت به فرهنگ و قتی که قی می کند.مردم هزار چهره با نقاب های گوناگون.گرگ های گرسنه دندان تیز کرده اند،موجودات دو پایی که در لانه هایشان منتظر نشسته اند با نیش های پر از زهر و کشنده تا برای بقای زندگی خود و اطرافیانشان را ببلعند و پوستش را بیرون بیندازن.آدم خوران اطزافمان را روز به روز احاطه می کنند.شهر کفک زده است بوی نم و ماندگی می دهد. وخدایی که وجود ندارد...؟!
آنچه دردناک این است که آدم دیگر خودش نیست و اینکه آدم خودش نباشد دردناک است.و از آن دردناک تر این است که آدم خودش باشد.حالا هر اسمی که می خواهند رویش بگذارند.چون وقتی آدم خودش باشد می داند چه باید بکند تا کم تر خودش باشد.در صورتی که وقتی آدم خودش نباشد می شود هرکس و ناکسی باشد.واین می شود که احتمال محو شدنش بیشتر می شود
{ انسان تنها مخلوقی است که خوداری می کند از اینکه همان چیزی باشد که هست }
{ آلبر کامو }
Zeus


