تبليغاتX
سقوط
فریادها و نجواها 

 

منشی منم، كاتب منم، در دادرسی نمي دانم چه دعوايي. چرا مي خواهند دعوای من باشد، من كه نمي خواهم. باز هم شروع شد، اين سوال امروز عصر است. قاضی و طرف دعوا بودن، شاهد و وكيل بودن، و او، بي تفاوت، كه مي نشیند و ثبت مي كند. تصويري است، در سر درمانده من، كه در آن همه خوابند، همه مرده اند، هنوز زاده نشده اند، نمي دانم، يا جلو چشمانم، آنها صحنه را مي بینند، لحظه اي، به زور پلك باز مي كند، به قدر پلك زدني. لحظه اي بعد دوباره زود بسته مي شوند، تا درون سر را نگاه کنند، تا سعی کنند، در سکوت عدالتی دیگرگون، در چنبره آن محاکمه پر ابهام، آنجا كه بودن يعني جرم بودن. براي همين است كه هیچ چیز بروز نمي كند، همه ساکت اند، فرد وحشت دارد از به دنیا آمدن، نه، نمي خواهد باشد، تا شروع كند به مردن. فرد، يعني من، با هم فرق مي کنند، در تاريكي، آنجا كه بیهوده مي خواهم ببینم نمي تواند خواستنی باشد. مي توانستم بلند شوم، گشتی بزنم، خيلي دلم مي خواهد، اما اين كار را نخواهم كرد. مي دانم كجا مي رفتم....

 

فردا طور ديگري خواهد بود، شاید در محضر شورا حاضر شوم، در محضر عدالت بي گذشت و به حق بي گذشت، اما دستخوش اغماض هايي عجیب، متهم روح من خواهد بود، اين طور ترجیح مي دهم، شاید كسي براي روح من طلب آمرزش كند، اين را نبايد از کف داد، من آنجا نخواهم بود، خدا هم همینطور، مهم نیست، نماینده خواهیم داشت. آري ديگر چیزی نمانده، انگار عمری است كسي لعنتم نکرده، آري، ولي غم فردا را فردا بايد خورد، امروز عصر کاتب منم.

 

قدم اول اين است كه باور كنم اينجايم، خسته كننده است، خيلي خسته كننده است، كه در يك آن ببری و ببازی، با احساسات همزمان، دل آدم كه از سنگ نیست، كه راي را تحریر كني، حکم اعدام را صادر كني، و در جایگاه از حال بروي، خسته کننده است، در دراز مدت، خسته ام كرده، اگر جاي خودم بودم، خسته ام مي كرد. اين بازي است، مي خواهم بلند شوم و بروم، اگر اين من نبستم كسي خواهد بود، شبحي، زنده باد اشباح، اشباح مردگان، اشباح زندگان و اشباح نامدگان. در پي اش خواهم رفت، با چشمان مهر شده ام، با هوا و با زمین بياميزد، و محو شود، ذره ذره، در تبعيد.

 

كاش بروند، يكي يكي، آخرین شان تركم كند، و خالي ام بگذارند، خالي و خاموش. آنهايند كه نام مرا زمزمه مي كنند، كه با من از من حرف مي زنند، از يك من حرف مي زنند، كاش بروند و اين حرف ها را با دیگران بزنند، كه آنها هم حرف شان را باور نخواهند كرد، شاید هم باور كنند. همه اين صداها از آنهاست، مثل جرنگ جرنگ زنجيرهايي در سرم، جرنگ جرنگ كنان مي گویند كه من سر دارم. اینجاست جايی كه امروز عصر دادگاه تشكيل جلسه مي دهد، در اعماق چنین شب گنبدگوني، اینجاست جايي كه من منشی و كاتبم، بي آنكه بفهمم چه مي شنوم، بي آنكه بدانم چه مي نویسم. همينجاست كه فردا شورا تشكيل خواهد داد، براي روح من نيايش خواهد كرد، مثل روح يك مرده، مثل روح كودكي مرده، درون مادري مرده، تا به ليمبو(طبقه اول دوزخ در كمدي الهی دانته) نرود با مزه است اين الهیات.

 

{ تنها کاری که باید بکنی این است که بگویی چیزی نگفته ای و دیگر چیزی نگویی..؟! }

 

                                                                      { ساموئل بکت }

                                                                     Zeus    

|+|
نوشته شده توسط زئوس در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 2:13