اتاق رو به تاریکی می رود خلوتی اتاق و اندوه گلویم را فشار می دهد.توهمات در حوزه ای بسیار وسیع گردا گردم افشان می شوند و بدون اینکه کوچکترین صدایی از آنها حادث گردد به صورت ذرات گرد مانندی در می آیند و آنگاه به سبکی از اطرافم می گذرند اما اکنون یک احساس مبهم و تاریک همه جا را فرا گرفته است.این حس از همان هفت سالگی گلویم را فشار می دهد.از همان زمان کودکی دریافتم که موجود مسخره ای هستم.ابتدا می پنداشتم که پیش از این نیستی چیزی وجود داشته است ولی بعد یقین حاصل کردم پیش از آن نیز هیچ چیز وجود نداشته است.و من در تصور خود اشتباه کرده بودم.رفته رفته اطمینان یافتم که در آینده نیز هیچ چیز وجود نخواهد داشت.و بعد از آن ابتدا در مدرسه و بعد در دانشگاه تحصیل کردم. ـ راستی این دوران چگونه گذشت؟ ـ هر چه بیشتر فرا می گرفتم و در مسائل علمی تعمق می کردم این واقعیت بیشتر متقاعدم می کرد.که دانش تنها برای این به وجود آمده است که بر من ثابت کند که آدم مسخره ای هستم.هر سال که از عمرم سپری می شود آگاهی به مسخره بودنم آنهم از هر جهت واضحتر و مسلم تر می شود.هرچه جلوتر می روم می بینم همه چیز در این دنیا بی ارزش و بی اهمیت است.در زندگی چیزی واجد ارزش وجود ندارد.اندیشه های درهم و نا آشنایی در درونم غوغا به پا کرده اند چه احساسات تیره و مسائل مبهمی به مغزم هجوم می آورده اند.بدتر از همه این است که از خودت می پرسی فردا چطور قدرتی پیدا میکنی که درباره ی همان کاری که دیروز کرده ای و از مدتها پیش هم غیر از آن کار نکرده ای ، ادامه بدهی ، از کجا قدرتش را پیدا می کنی که این کارهای پوچ ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچ جا نمی رسد ، این تقلا ها برای بیرون آمدن از فلاکت خرد کننده ، تلاش هایی را که همیشه مرده زاد به دنیا می آیند ، پیش ببری . و این همه به خاطر اینکه یک بار دیگر به خودت ثابت کنی، که هر شب پای دیوارت و زیر دلشوره ی فردا که هربار شکننده تر کثیف تر از روز پیش است ، سقوط کنی . از خودت می پرسی که آن رویاها کجا رفتند.سرت را تکان می دهی و می گویی راستی آن سال ها چگونه گذشتند! در زندگیت چه کردی بهترین سالهای عمرت را در کجا دفن کردی آنگاه با خود می گویی این زندگی به پشیزی نمی ارزد.سالهای بیشماری می گذرد و چیزی جز دلتنگی ملالت بار بهمراه نمی آورند و سپس سنین لرزان پیری تکیه بر عصا فرا می رسند و پس ار آن ـ فقط بیچارگی و بی پناهی! ـ شاید هم پیری آب زیر کاه باشد که می آید و تهدیدمان می کند ، دیگر آن قدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی ، موضوع این است . همه ی جوانی ات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت واقعیت بمیرد.حالا از شما می پرسم وقتی دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی ، کجا باید رفت ؟ واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد . واقعیت این دنیا مرگ است . باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد . من هرگز نتوانستم خودکشی کنم .حالا در اتاق کوچک سکوت حکم فرما است.وهم و خیال در تنهایی و رخوت تدریجا حرارت می گیرد و به آهستگی به جوش می آیند مانند آب در قهوه جوش.صدایی در گوشم زمزمه می کند این زندگی یک مسئله نکبت بار و بی حاصل است و غم انگیز است که سراسر آن ناقوس مرگ می نوازد..
ما شباهتی جز به کرم نداریم که جایش در خاک است،غذایش در آن می جوید و زیر پای رهگذر له می شود و دفن می شودهمه این چیزهایی که این دیوار های ستبر و بلند در صد لوح برایم نگهداری می کنند،همه ی این خرده ریزه ها که پوچی شان مرا به این جهان کرم ها پایبند می دارد،آیا چیزی جز خاک و خاشاک است؟آیا آنچه را که من کم دارم باید اینجا بجویم ؟شاید لازم باشد که این هزاران جلد کتاب را بخوانم تا ببینم که آدمیان درباره همه چیز در دلهره بوده اند و تنها.یک تن خوشبخت روی زمین بوده است! آی تو،جمجمه ی بینوای میان تهی،چیست که پنداری زهر خنده ات را حواله من می کنی؟آیا برای این است که بگویی مغز تو هم زمانی مانند مغز من انباشته از مفاهیم مبهم بود؟یا بگویی که مغزت روشنایی تام را می جست و در غروبی غمناک،از سر بیچارگی در جستجوی حقیقت پرسه ها زد...؟
به این زندگی نگاه کنید:از یک سو گستاخی و بیهودگی زورمندان و زبردستان از سوی دیگر نادانی و حیوان منشی ضعفا و زیر دستان همه جا فقر غیر قابل تحمل انحطاط و سقوط،مستی و بیهوشی،چاپلوسی و دغلبازی،دروغ و فریب... با وجود این در همه ی خانه ها و کوچه ها خاموشی گورستان،ما کسانی را می بینیم که برای خرید خوراک و پوشاک به بازار می روند،روز پر می خورند،و شب پر می خوابند،وقت را به پرت و پلا گویی می گذرانند،زن می گیرند پیر می شوند مردگان خود را به دل آسودگی و بی خیالی به گور می کشند.و آنچه در زندگی وحشتناک است در جایی پشت پرده می گذرد.شمار کسانی که کارشان به جنون کشیده است این قدر،سطل و قوطی های ودکا که مصرف شده این قدر،شمار کودکانی که از کم خوری تلف شده اند این قدر... همه در خواب هیپنوتیسمی هستند.هرگز!فقط پیر تر می شویم و چاق تر می شویم و روز به روز بیشتر سقوط می کنیم.زندگی تاریک و پوچ بی آن که هیچ تاثیر خوبی در آدم بگذارد.بی آنکه هیچ فکر خوبی در آدم بیدار کند می گذرد.روز به دنبال پول درآوردن شب در باشگاه ها و محفل ها.ما در عصر وحشتناک و فاجعه باری به سر می بریم که تعداد درگیر مسائل پیچیده رو به تزاید است.صد ها انسان که می دانیم کیستند و کجا به سر می برند جان می دهند.این زندگی ماست.ما در آخر الزمانی تمام نشدنی زندگی می کنیم در کنار همه این ها هر چه پیر تر می شویم تصویری که از واقعیت ارائه می دهیم غیر واقعی تر است.زمان هرکس فرا می رسد.
شما راهتان را از کرم تا به آدمیزاد در نوردیده اید هنوز و هنوز بسی چیز ها در شما کرم است روزگاری میمون بوده اید و انسان هم اکنون نیز،کماکان از هر میمونی میمون تر است...
Zeus


