ذهن من دالان تو در توی تاریکی است.گاهی نوری در آن روشن و می درخشد،مثل آذرخش،که بعضی از گذرگاه ها را روشن می کند.مغاکی ظلمانی در درون من دهن باز کرده است.دیوار های این دوزخ پیرامون من تنگ تر و تنگ تر می شود.
چیستی؟هیچ چی.خوب مسلما نمی توانی این را تحمل کنی و دلت می خواهد چیزی باشی و سعیت را می کنی.اما به جای این چیزی بودن می روی و سر دیگران را شیره می مالی.چون نمی توانی به خودت این قدر سخت بگیری.یکم عشق در وجودت داری.مثل اینکه استخوانی در جلوی یک سگ بیندازی،یا سکه ای خیرات می کنی.ولی این که عشق نیست!هست؟اگه نیست پس چیست؟این خود خواهی است همین و بس.این راهی است برای عشق ورزیدن به روح متظاهر.نخوت.فقط و فقط نخوته.و تسلط اجتماعی.علاقه ی روح متظاهر همان علاقه ی زندگی اجتماعی.این تراژدی اصلی زندگی بشر است.وای.وحشتناکه!وحشتناک!تو آزاد نیستی خائن اصلی درون خود تو است.و تو رو می فروشه.تو مجبوری مثل برده از آن اطاعت کنی و مجبورت می کنه مثل اسب کار کنی برای چی؟برای کی؟
چقدر عاشق پول اند.پول را می پرستند!پول مقدس!پول زیبا!کار به جایی رسیده است که مردم درباره همه چیز جز پول کند ذهن شده اند.از آن طرف اگر پول نمی داشتی پخمه به حساب می آمدی،پخمه! باید شرت را از روی زمین کم می کردی.بزدلی!همین است،رسم دنیا همین است.اگر می شد راهی برای خروج پیدا کرد...؟
در جایی خوانده بودم که مردی در یک اردوگاه کار اجباری،تقاضا کرده بود که چیزی به او بدهند که بخورد و گرسنگی اش را فرو بنشاند و آنها او را مجبور کرده بودند که مشی را زنده زنده بخورد!بعضی وقت ها احساس می کنم که هیچ چیز معنی داری وجود ندارد.در سیاره ای که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می رود ما در میان غم زاده شده ایم و بزرگ می شویم و تلاش و تقلا می کنیم،می میریم،بیمار می شویم و رنج می بریم و سبب رنج دیگران می شویم،گریه و مویه می کنیم،دیگران هم می میرند و موجودات دیگری به دنیا می آیند تا این کمدی بی معنی را از سر گیرند.آیا زندگی ما چیزی جز یک سلسله،زوزه های بی معنی در بیابانی از ستارگان بی اعتنا نیست؟
هربار قاتلی قتلی می کند می خواهد روحی را در خودش به قتل برساند که گولش زده و فریبش داده.دشمن کیست؟خودش.عاشق کیست؟باز هم خودش.در نتیجه همه خودکشی ها قتل اند و همه قتل ها خودکشی.اینها یک پدیده ی واحد اند.به لحاظ زیستی،روح متظاهر انرژی حقیقی را می گیرد و ضعیفش می کند.مثل انگل.این دست خود هم نیست.اتفاق می افتد بدون هوشیاری در اعماق ارگانیسم.
{ همچون دیوانه ای که خود را خدا بینگارد ما خود را فانی می انگاریم }
{ ژان پل سارتر }
Zeus

