تبليغاتX
سقوط
متن هایی برای هیچ 

من زنده ام.دیشب احساس عجیبی به من دست داد _ و بار اول هم نبود _ دارم لایه پشت لایه بر میدارم تا سر انجام ... نمیدانم چگونه وصفش کنم،اما این را می دانم:از طریق فرایند عریان کردن تدریجی به آن نقطه ی نهایی درخشان پابرجای غیر قابل تقسیم می رسم،و این نقطه می گوید:من هستم!مثل دانه مرواریدی که در پیه خون آلود کوسه ای فرو خفته باشد _ ای...جاودانه ی من،ای...جاودانه ی من...و این نقطه برای من کافیست _ و در واقع چیز دیگری لازم نیست.شاید همچون یک شهروند قرن آینده مهمانی که پیش از موقع رسیده { و میزان هنوز از خواب بر نخاسته }،شاید من موجودی عجیب و غریبم در جهانی که دهانش باز مانده و ماتش برده و به نحوی مایوس کنند خوش است و گرم جشن و سرور زندگی رنجباری را گذرانده ام.

شریک جرم خودم بودم ام،شریک جرمی که بیش اندازه می داند و از همین رو خطرناک است.من از تاریکی بس سوزانی سر چشمه می گیرم،مثل فرفره ای با چنان نیرویی پیش برنده ای چنان زبانه های آتشینی می چرخم که تا به امروز هرزگاهی { گاهی به هنگام خواب،گاهی که خود را در آب بسیار گرم غوطه ور می کنم } آن ضربان پیش از تولد خود را که چگونه پیچ تاب خوران،لیز و عریان بیرون آمدم را حس می کنم !

آری از قلمروی ممنوع و دست نیافتنی برای دیگران،آری،چیزهایی می دانم،آری...اما اکنون که به هر صورت همه چیز خاتمه یافته است،حتی اکنون می ترسم که یحتمل کسی را فاسد کنم.یا از آنچه که می خواهم بگویم چیزی در نخواهد آمدچرا که تنها بقایایش اجساد کلماتی خفه شده اند شبیه آدم های به دار آویخته شده...سیاه مشق های گاما T ،اسم مصدر ها کرکس های چوبه ی دار...

چیزی می دانم،چیزی می دانم اما باز گفتنش بسیار دشوار است!نه.نمی توانم...مایلم دست بکشم با این همه احساس به جوش آمدن و طغیان می کنم،خار خاری که اگر به گونه ای بیانش نکنی به جنونت می کشاند.روی کاغذ خم شده و می لرزم،مداد را تا مغزش می جوم،حسابی قوز کرده ام تا خود را از دری که پشت آن چشمی نافذ دارد پس گردنم را نیش می زند پنهان کنم،به نظر می رسد که من در آستانه ی مچاله کردن و پاره کردن همه چیز هستم.به خاطر یک اشتباه در اینجا هستیم.در این دنیای سرا پا راه راه وحشتناک؛فاجعه است،وحشت است،دیوانگی است،اشتباه است _ و بنگر که تحفه توریست را می کشد،خرس عظیم خراطی شده چکش چوبی اش را بر فرق من می کوبد.با وجود این...

از چه باید ترسد؟آیا برای ما فقط سایه یک تبر نخواهد بود،آیا ما ناله ی گوشخراش سقوط را با گوش جهانی متفاوت نخواهیم شنید.نمی توان به سادگی با نوشتن از شرش خلاص شد.خوب هم نیست افکار به درون حفره آینده مکیده شود.اما مثل آن دوئل کنندی پور شور پوشکین،گنگ و نارسا چیز می نویسم و فکر می کنم به زودی چشم سومی از پس گردنم،بین استخوان های مهره شکننده ام در خواهد آمد:چشمی مجنون وار که باز باز است،و مردمکش فراخ می شود و رگ هایی صورتی روی کره ی براقش دارد.کلمه این تنها تجلی گریز پای شکار من است!آنجا،tam la - bas   

زندگی مرا فرسوده کرده است:ناراحتی مداوم،پنهان کردن آگاهیم،تظاهر،ترس،فشاری درناک بر اعصابم و حتی تا همین امروز هم هنوز دردی را در آن بخش از خاطراتم که سر آغاز این کوشش در آن ثبت شده است احساس می کنم،یعنی وقتی که برای نخستین بار فهمیدم که چیزهایی که بنظر من طبیعی می آمدند در واقع ممنوع و غیرممکن اند و هر اندیشه ای دربارشان مجرمانه است.

سردم است،ضعیف شده ام،پشت سرم چشمک می زند و بی اختیار منقبض می شو،و بار دیگر مجنون وار به شدت خیره شده است اما به رغم همه چیز من مثل ظرفی که به چشمه ای زنجیر شده باشد به این میز زنجیر شده اما تو من نیستی و فاجعه جبران ناپذیر در همین نهفته است.تکرار می کنم،تکرار می کنم!چیزی هست که من می دانم،چیزی هست که من می دانم،چیزی هست...

 

{ سرنوشت بشر این است که در تمام عمر زحمت بکشد برای اینکه بتواند به زندگی ادامه بدهد و به زندگی ادامه بدهد برای اینکه بمیرد }

                                                           { موریس مترلینگ }

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 0:9