تبليغاتX
سقوط
در میان سایه ها  

 

فکر ها تصادفی می آیند و تصادفی می روند.هیچ ابزاری برای اتصال به آنها،یا داشتن شان وجود ندارد.فکری فرار کرده:سعی کردم بنویسمش:بجایش می نویسم از من فرار کرده.فکرم را که دارم می نویسم،گاهی از من فرار می کند اما این باعث می شود ضعف خودم را به خاطر بیاورم که من پیوسته فراموش کارم.این به اندازه ی فکر فراموش شوده ام تعلیم می دهد چرا که من تنها در تقلای دانستن پوچی خودمم.

 

کلاغ با وقار گفت:وقتی مرده ها گریه می کنند،یعنی دارند احیا می شوند.جغد گفت:متاسفم که باید با دوست و همکار نام آورم مخالفت کنم ولی تا جایی که به من مربوط می شود فکر می کنم که وقتی مرده ها گریه می کنند،معنایش این است که نمی خواهند بمیرند.

 

چگونه باید آغاز کرد چیزی را که آغازی ندارد؟چگونه باید گفت آنچه را که نیست و هست...جهان را،مرا،چه دشوار است وقتی نمی دانی و نمی دانی و نمی دانی،و در عوض تنها یک بار می دانی!پاسخ دیواری ست نامرئی به امتداد من از هر سو،من معشوق خویش مانده ام و افسوس می خورم این گرمای خموش از دانایی و نادانی های من مایه می گیرد؛از من این است جهان من!دیگر بار در آن فرو رفته ام و غوطه می خورم.

آفتاب به غروب و باد،که اینک محو می شود،و باد هیچ که دم می کشد.پوچی،مرگ-آهسته نجوا می کند.حتی نمی دانم که هستم.که مردگان نمی دانندکه مرده انند.نه حتی این را که می میرند.قهرمانان-مرگ های ناگهانی من بدون خودم

اما من آغاز می کنم و بزرگ ترین کوشش بشری را پی می گیرم.این سفری است در من جهان،از دریچه ی من.چگونه باید پایان داد چیزی را که پایانی ندارد؟!

 

دلتنگی های ناگزیر گریز پای.با عبوری سهمناک و بهمن وار،همچون صاعقه ای در دشت آنگاه که بر درختی فرود آیاد،که زیرش پناه جسته ای!تلخی سرنوشت همچو کابوس،چون زندگی کردن آنگاه که جویای مرگ هستی.این پوچی در جهانی بی خداوند،می گذرد تا بگذرد.بگذرد تا به سرآید.در این میانه بسی رنج می فشرد.و آرامش،مرغی ست گریز پای و بلند بال در سراب های دور.دوردست.بودن در نبودن؛نبودن در بودن.پراکندگی در یگانگی.پراکندگی های بسیار...تکثر من!

 

{ شاید برای فتح زمان و جهان راه بهتر این باشد:و باقی نگذاشتن ردی،عبور و باقی نگذاشتن سایه ای بر دیوار ها }

                                                              { پل استر }

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 17:35