نیمه شب است.ساعت پنج دقیقه مانده به یک تنهایی را نشان می دهد کهنه آونگی آویخته از سقف هوا در گذشته و آینده نوسان داشت.ناگهان ساعت یک تنهایی را نواخت.جهان از خواب عدم از پهلویی به پهلوی دیگر غلتید.قلم در دست بر مصفحی پنهانی چنین نوشت.
من خوب نیستم،بی گناه نیستم،آرام نیستم،خوشبختی و بدبختی من هر دو غیر قابل تحمل اند من پر از صداهای گنگ و آکنده از تاریکی ام من آغشته به اشک و خون در آخور گرم تن غلت می زنم،من روشنایی نیستم من شب هستم.اما شعله ای به جانم افتاده و می سوزاند من شبی آکنده از آتشم.جمجمه من گودالی از خون است که خیل عظیم سایه های مردگان در آن جمع می شوند تا از آن بنوشند و تسکین یابند.تو برده من نیستی تو بازیچه دستان من نیستی،تو دوست من نیستی،تو فرزند من نیستی،تو هیچی نیستی،تو پوچی خالی از هرگونه عشق و احساس.فرو رفته در خلع خود.کرمی حقیر که می خزد و فریاد می کشد و یکی دو ساعتی سخن می گوید و آنگاه خاک دهانت را می بند.نگاه کن انبوه انسانها همچون علف از خاک می رویند به خاک می افتند و برای آیندگان کودی می شوند.زمین از خاکستر و خون و مغز آدمیان سبز است و هر کلمه ای تابوت عهدی است که به دور آن می رقصیم و می لرزیم با این گمان که خداوند ساکن و پرهیبت آنجاست...!؟
زئوس،حتی زئوس هم یارای گشودن این تور ها را ندارد که از سنگند و به دور من تابیده شده اند.مغزم فراموش کرده است کسانی را که من طی راه دیده ام،راه نفرت بار دیوار های یکنواخت،که سرنوشت من است.تالارها بنظر راست می رسند اما مرموزانه پیچ می خورند،دیوار های پنهانی می سازند در ته خط سالیان،و طارمی ها از گذشت روز ها صاف و صیقلی شده اند اینجا،در این غبار نیم گرم مرمرین،ردپاهایی هست که مرا به وحشت می اندازد.هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد،یا پژواک غمناک ناله را.می دانم که آنجا پنهان در میان سایه ها آن دیگری کمین کرده است،که وظیفه اش به پایان رساندن انزوایی ست که این دوزخ را می تند و می بافد.آه چه می شد اگر این آخرین روز تضاد ها بود!
دروغ می گویم که راست گفتن را تحمل کنیم،چقدر با لبخند وحشت تعارف می کنیم واژه ها گم شده اند پی ذر یوزه ی معنا هستند و تمدن نوین قتل عام سمفونیک را ترجیح می دهد.محقیقت مثل پتک است.دیر یا زود می خورد توی سرت.آنوقت باید بروی جنازه دیروز را دفن کنی...لباسهایم همیشه بوی مرده می دهد بوی جنازهایی که مدام با خود به اینسو و آنسو می برم.دیروزهایی که مرده اند و من هنوز دفن شان نکرده ام.
{ زندگی مسخره تر از آن چیزی است که فکر می کنیدمنظورم این است که یک جور گذر از دهانه آتشفشان نیست بیشتر شبیه رقص روی دهانه یک چاه مستراح است. }
{ ژان پل سارتر }
Zeus


