سرت به دوار افتاده آکنده از نوای والسی در دوردست و بوی گیاهان معطر نمناک. خسته بر تخت می افتی، بر گونه هایت،چشمهایت،بینی ات دست می کشی،گویی از این می ترسی که دستی نامرئی صورتکی را که 27 سال بر چهره داشته ای روبوده باشد.صورتکی مقوایی که چهره ی راستین تو را پنهان می کرده،نمود واقعی تو را،نمودی را که زمانی داشته ای اما فراموش کرده ای.چهره در بالش فرو می کنی تا نگذاری باد گذشته ها سیمای خودت را برو باید چرا که نمی خواهی این سیما را از دست بدهی.چهره در بالش فرو کرده،همان جا دراز می کشی چشم انتظار آنچه باید پیش آید،چشم انتظار آنچه نمی توانی بازش بداری.دگر به ساعت نگاه نمی کنی،این شئ بی مصرف که به گونه ای ملال آور زمان را هماهنگ با بطالت انسانی می سنجد،آن عقربه های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می دهند که ابداع شده اند تا پوششی باشند بر گذار واقعی زمان که با شتابی چنان هولناک و بی اعتنا می گریزد که هیچ ساعتی نمی تواند آن را بسنجد.یک زندگی،یک قرن،پنجاه سال.دیگر نمی توانی این سنجش های فریب کار را تصور کنی،نمی توانی این غبار بی حجم را دردست نگه داری.چون سر از بالش بر می داری خودت را در تاریکی می یابی! شب فرو افتاده است.
دارم ازش حرف می زنم از یک حفره،یک حفره درشت سیاه که اسمش رو گذاشتن دنیا.دنیایی که بوی گند میده،اما کسی باور نداره،غیر از این است؟تا خرخره در آن فرو رفته ایم چه بخواهیم،چه نخواهیم.از همه طرف ما را احاطه کرده.هر بار که سر بالا می کنم تا آن را بنگرم از نفرت لبریز می شوم.از غم و نفرت.می شد خیال کرد که جنگ جهانی دوم تکلیف همه چیز را یکسره کرده،دسته کم برای یکی دو قرن.اما همه به خرد و خمیر کردن هم دیگرادامه می دهند.مگر نه!؟همه مثل همیشه از یک دیگر نفرت دارند.
وفتی کوچک بودم مگس ها را می گرفتم و در بطری می کردم.در بطری را می بستم و می شنیدم که آنها وزوز می کردند از آن زمان تا کنون مگس ها انتقام شان را گرفته اند.تمامی کاری که ما می کنیم و می توانیم بکنیم وزوز کردن است...؟!
کمدی بزرگ ریاکاری انسان هرگز پایان نمی گیرد،از هیچ طرف چه خوشت بیاید،چه نیایدجالب ترین نمایش است. دیروز گذشته است فردا نیامده است امروز گریزی بی پایان دارد.من،من بودم هستم،من خواهم بود هستم،من خسته ام هستم...
{ ای کاش گناه دست کم ما را از ملال می رهانید،در مرگ یا زندگی }
{ آنتون چخوف }
Zeus


