همه ساکت اند،اینجا درد ناب است،فرد وحشت دارد از به دنیا آمدن،نه،می خواهد باشد تا شروع کند به مردن.آنچه مهم است در دنیا بودن است،حالت مهم نیست،مهم نفس کشیدن است،تنها چیزی که لازم است.اجباری به ولگردی نیست،یا معاشرت،حتی می توانی خود را مرده بدانی،به شرط اینکه پنهان کاری نکنی،باید پشت کنم به همه اینها،به تن به سر،بگذارم خودشان فیصله اش بدهند،همه اش هم همه است،مکش تمام نشدنی،همه چه زود می میرندهنوز زاده نشده،آری ها و نه ها در این دهان بی معنی اند،بی معنی تر از سوالی که فهمیده نشده،سوالی که پرسده نشده،نه،چیزی برای دین نمانده،همه را دیده ام،آنقدر که چشمانم قی گرفته،و نه برای فرار از بلا،بلا نازل شده،روزی که بیرون آمدم.!؟
نه،نه روحی،نه تولدی،نه زندگی،نه مرگی،باید بدون این مزخرفات ادامه داد،اینها همه مرده اند،از کلمه،از فرط کلمه،این نمونه نوع بشر است،که به دلخواه حرکت می کند،باغ ها و شادی هایش،و شاید حتی زن و چند تا توله،اما با روح هایی از حال رفته،روح هایی بیمار،از مصرف شدن زیاد،یا به خاطر آنکه مصرفی برایشان پیدا نشده،یا فقط قابل دور ریختن،و نعشی به صورت خدا،خدایی واهی،اما با یک سر امروزی،اینجا دست کم از این خبر ها نیست،نه صحبتی از آفریدگار و نه چیز واضحی از آفرینش،مثل قبل از زندگی،آیا این هواست که هنوز می گذارد به خفگی بیفتی؟
کف گودالی هستم که به دست قرن ها حفر شده،قرن ها هوای گند،با صورت،روی خاک تیره ی خیسی که آب زعفرانی راکدی را آرام آرام می مکد،دور تا دور،مثل قبرستان،نمی توانم بالا را نگاه کنم،و بعد اتاق ها،مرگ طبیعی،در تخواب گرم و نرم،زیر انبوه خدایان خانگی و همیشه غرولند کنان،غرولند های همیشگی،داستان های همیشگی،سوال و جواب های همیشگی،هیچ جا نه تنی است،نه راهی برای مردن.هر گوشه و کنار خودم را به مرگ وا گذاشته ام،گوش می کنم و باز همان فکر ها را می شنوم،با سری پوشیده از سلاح های غلاف کرده و جنازه های سر حال جنگنده.صدا ها از هر گجا می آیند بی جان اند،همه این صدا ها از آنهاست،مثل جرنگ جرنگ زنجیر های در سرم،که جرنگ جرنگ کنان می گویند من سر دارم،چه آرامشی و دانستن این که دیگر هیچ احساسی در پیش نیست،چند ساعت مانده تا سکوت بعدی،اینها ساعات نیستند،سکوتی نخواهد بود،چند ساعت مانده تا سکوت بعدی؟
خسته ام،تا سوراخ دماغ فرو رفته ام در یخ،با اشک های یخ بسته که پلک هایم را به هم چسبانده،صورت کبود،جوهر مالی و مربا مالی شده،تفاله های جوانی،به مطالعه گذاشته،گوش ها بلبلی،چشم ها پشت و رو،تک و توک موهای پخش،کف به دهان،مشغول جویدن،جویدن چی،خلط،دعا،درس،کمی از هر کدام،دعایی که طوطی وار حفظ شده برای روز مبدا،پیش از پابان روح،که غل غل می کند و کله پا بالا می آید از دهان پیر خالی از کلمه،کریه،همچون دنیا،از همه طرف مثله شده،در شرف ترکیدن از زور شاش قدیمی،دعا های قدیمی،درس های قدیمی،روح،ذهن و جسد،از اخ و تف که حرفی نزنیم،مخاط ساخته شده از هق هق ها،که با سرفه از قلب بالا آمده،اینها تصویر هایست در سر درمانده من که در آن همه خوابند،همه مرده اند،هنوز زاده نشده اند،حالا بخواب،در قعر نیستیم،نیستی اش،نیستی مان،گویی زیر آن چراغ قدیمی،بهم ریخته،خسته و کوفته،از این همه حرف زدن،این همه شنیدن،این همه مشقت،این همه بازی،خسته ام،خسته ام...
Zeus


