تبليغاتX
سقوط
روز مرگی های یک ذهن نامیرا 

درون هر کس حفره‌هایی هست.حفره‌هایی چون جذام که نرم‌نرم می‌خوردت و تمام می‌شوی.گاه انقدر عمیق که هر چیز و هرکسی را هم بگذاری باز جایی همیشه خالی‌ست.حفره‌هایی آنقدر ژرف که همه‌ی خودت هم گاه از آن رد می‌شود.و هستند کسانی که به گمانمان آنقدر کامل‌اند که نباید دردشان بگیرد از این حفره‌ها، یا که اصلا نباشند این‌ها در آن شعور محضی که می‌بینیم از دور و گاه نزدیک.اما هست. دیده‌ام که لرزیده‌اند، نشسته‌اند گوشه‌ای و همه درکشان از هستی را رهانده‌اند و در پی حفره‌ای کوچک حتی در اعماقشان، گریسته‌اند.من دردم می‌گیرد از این حفره‌ها. و گاه انقدر کش می‌آیم تا به ابعاد خود برسم باز و بلکه هموار کنم این‌ها را که در من‌اند مدام.همه رگ و پی‌ام را می‌ریزم در هر چاله‌ای که هست تا بلکه ذره‌ای حتی هم آیند این ژرف‌های مهیب.

پی‌نوشت: این حفره‌ها حفره‌اند چون نام دیگری نیست که نشان‌شان دهم، تا رسوایشان کنم. و به هیچ دایره‌ی نیمه‌ای، یا هیچ داستان مصوری، یا کلمه‌ی ساده فهمی ارجاع‌شان نمی‌دهم، تا انقدر کوچک و سهل نادیده نگذرم. این حفره‌ها دهشتناک‌تر از آن‌اند که با داستان مفرحی بودنشان را بفهمیم یا درمانش کنیم.

این زمان لعنتی من را شکنجه می دهد نفرت انگیزه!اول لال می شوی بعد کور می شوی و بعد کر،ما روزی دنیا آمدیم،ما روزی می میریم،همون روز،همون لحظه،برامون کافی نیست.سر یه قبر با پاهای باز به دنیات می آرن،یه لحظه نور سو سو می زنه،بعدش باز شبه... .نمی دانی چه کنی؟کتاب میخوانی. فیلمی میبینی و سعی میکنی در دنیایی که ساخته اند غرق شوی...حوصله نداری ...حوصله این ادم هایی که هر کدام با بوسه هایشان بر گونه های سردت ارزوی طناب داری بر گردنت دارند. حوصله نداری حرف بزنی. حوصله شنیدن هم نداری دلت را به چی خوش کردی؟ به کسی که هست و می دانی نیست.به عطر سرنوشت در میان مو های باد .... هان ... به کدامش....قاتل شدی... میکشی شان... و تندیس وار بر اجسادشان می ایستی.... لحظه هات را میگویم همین دقیقه دقیقه های این زندگی تکراری را. زن......د....گی... 

وقتی زندگی خلاصه می‌شود در و‌یارهای رقت‌انگیز قهوه، نوازش‌های پرهوس گربه‌های خانگی و لب‌خندهای کریه بعد از هر شکست، باید رفت روی پشت بام و با لگد نردبان را انداخت؛ بعد آن‌قدر تف کرد روی زمین تا یا خدا از غار در بیاید یا طوفان نوح تکرار شود...

"حالم خوب است"؟چقدر این دروغ را هر روز به هزاران نفر تکرار کردم"از نظر من......"

کدام من.... مگر منی هست.....وجود دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

{ جنايت در آن نيست كه ديگري را بكشي بيشتر در آن است كه زنده بماني }

                                           { فئودور داستایوسکی }

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 17:46
دنياي مرده 

دنياي مرده،خفه،خشك.خودش است،نشخوار گذشته ها.اينجا و آنجا.در بستر دهانه ي آتشفشان،در سايه گلسنگي.پژمرده.وشب هايي به بلندي سيصد ساعت.بيشترين روشنايي ها،كم رنگ،پر از فرورفتگي،روشنايي هايي با كمترين گول زنندگي.همين است،ورور كردن.چقدر مي تواند طول بكشد؟پنج دقيقه؟ده دقيقه؟بله،نه بيشتر،نه چندان بيشتر. 

مرده ها آنقدر هم كه فكر مي كنيم نمرده اند و زنده ها آنقدر ها كه فكر مي كنيم زنده نيستند.زندگی خود درد است.روشنایی زیادی لازم نیست یک شمع تنها کافی است تا یک نفر در بیگانگی زندگی کند.دیگر نه جوش می آورم و نه سرد می شوم ولرم می مانم ولرم می میرم بی هیچ اشتیاقی.خوابیدن:با آن بیگانه ام.نه توضیحی ندارم که بدهم.اغما برای زندگان است.وقتی مکث می کنم مثل همین حالا همهمه ها دوباره شروع می شوند و به طور غیر طبیعی بلند اند حالا نوبت شان رسیده است.انسان خود را به این امید واهی که تمام بشریت از ریسمانی آویخته است زندگی می کند.اما نکته اصلی این نیست.چون هیچ نکته ای وجود ندارد.براي يك انسان كه در يك جبر خفه است.رنج نمي دانم چه كنم نيست.چون ني تواند كاري كند.

سرت درد می کند.احساس می کنی چیزی مثل یک برکه ی تیره ی همیشه حاضر درونت به جوشش افتاده است.احتمالا همیشه جایی همان اطراف پنهان بوده.اما وقت آمدنش که برسد آرام هجوم می آورد،هر سلول تنت را منجمد می کند.در این سیلاب بی رحم غرق می شوی،برای یک نفس له له می زنی.به یک سوراخ نزدیک سقف می چسبی،تقلا می کنی اما هوایی که می خواهی ببلعی خشک است و گلویت را می سوزاند.آب و تشنگی،سرما و گرما این عناصر ظاهرا متضاد با هم متحد می شوند تا به تو حمله کنند.دنیا یک فضای عظیم است،اما فضایی که تو را درک کند لزوما هم نباید خیلی بزرگ باشد.هیچ جا پیدا نمی شود.دنبال صدایی می گردی ولی چی گیرت می آید؟سکوت.که بارها و بارها می شنوی،صدای این طالع نحس است.و بعضی وقت ها این صدای پیشگویانه یک کلید رمز پنهان را در عمق مغزت فشار می دهد.قلبت مثل یک رودخانه عظیم است بعد از یک دوره ی بارانی،که روی سواحلش جاری می شود.تمام علامت های راهنما را که روزگاری روی زمین ایستاده بودند،هجوم آب حرکت داده،عرق کرده و با خود برده است.و باران روی سطح رودخانه ضرب می زند هربار که طغیانی مثل این را در اخبار می بینی به خودت می گویی:این است مغز نا آرام من...

{ هيچ چيز واقعي تر از هيچ چيز نيست }

                                        { ساموئل بکت }

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 17:45