تبليغاتX
سقوط
دوزخ تنهایی 

مردم تمام عمرشان انتظار می کشند و انتظار می کشند تا زندگی کنند،انتظار می کشند که بمیرند.توی صف انتظار می کشند که کاغذ توالت بخرند،توی صف برای پول منتظر می مانند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های دراز تر می رفتنند.صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی،انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی.منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید،منتظر غذا خوردن می شدی وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد...

مجبور هستیم که بخوریم،بخوریم و باز هم بخوریم.همه مان نفرت انگیز هستیم.سرنوشت همه ما همین است که بخوریم،بگوزیم،بخارانیم و لبخند بزنیم و در روز های تعطیل مهمان دعوت کنیم.آدم به دنیا آمده که بمیرد؟ولگردی و انتظار.ته همه چیز ملال است و کسالت،اه،اه،اه آدم ها وابسته می شوند،وقتی بند نافشان را می برند به چیز های دیگر وابسته می شوند.نور،صدا،سکس،پول،سراب،مادر،خودارضایی،جنایت،قدرت،بد حالی جمعه...زندگی علاوه بر پوچ بدن خر حمالی مطلق هم هست.

آیا باید خود را کشت؟(تنها سوال فلسفی انسان-آلبر کامو)".ولی به نظر می رسد اصلا نیازی به پُر کردن فردا نیست ، فردا می آید و با من پُر می شود ، با جسم من ، با ساده ترین و کثیفترین وجود به نظر می رسد هنوز دو دستی تن را چسبیده ام ، این تن ، این هوس ، رها نخواهد کرد ، ... تن همیشه پس می کشد...

به نظر می رسد…. به نظر می رسد

 انسانیت ما با تن ما در تناقض

ما زمانی انسان می شویم می اندیشیم.............. و زمانی که می اندیشیم به نتیجه ای جز مرگ نمی رسیم آیا انسان اندیشمند باید بمیرد ؟.............انسان اندیشمند باید بمیرد !.......................انسان اندیشمند باید بمیرد

یا باید اندیشه کرد و یا باید زندگی کرد

و ما همچنان زندگی می کنیم

{ به دنیا نیامدن شاید بزرگ ترین احساس باشه }

                      { آلبر کامو }

Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 20:42