تبليغاتX
سقوط
پوچی 

برای آنکس که بیهودگی را در یابد لحظه حال،جهنم لحظه حال،قلمرو همیشگی اوست.

 

گاه آرایه ها فرو می ریزند.از خواب بر خاستن،چهار ساعت کار در دفتر یا کارخانه،غذا،خواب،دوشنبه،سه شنبه،چهارشنبه،پنج شنبه،جمعه،شنبه.زندگی همواره به همین گونه می گذرد و تنها یک روز است که « چرا » خود می نمایاند و همه چیز در خستگی آغشته به حیرت آغاز می شود،و آغاز که واژه یی مهم است.خستگی در پایان زندگی ماشینی قرار دارد و مقدمه یی ست بر خود آگاهی انسان.خستگی انسان را هوشیار می کند،پیامد را بر می انگیزد.پیامد بازگشت ناخودآگاه است به زنجیره ی بیداری حتمی.به همین گونه و در یک زندگی یکنواخت،این زمان است که ما را به دنبال خود می کشد.اما به هر رو زمانی فرا می رسد که ما باید زمان را به دنبال خود بکشیم.ما به امید آینده زندگی می کنیم؛به امید « فردا »،« بعدها »،« هنگامی که دستت به جایی بند شد »،« وقتی پا به سن گذاشتی خودت می فهمی ».این تردید ها دل پذیرند زیرا همگی به مرگ می انجامند،چون سر انجام روزی فرا می رسد که انسان جوانی خود را می یابد و می گوید سی ساله شده است.درست در همین هنگام است که خود را در موقعیت زمانی می بیند،در آن جایگزین می شود،در می یابد که دیگر باید خط منحنی را بپیماید،به زمان وابسته شده است و میانه ی گرداب هراس،بدترین دشمن خود را شناسایی می کند.فردا،او آرزوی فردا را دارد در حالی که باید با تمامی وجودش از آن بگریزد و این عصیان نفسانی همان پوج است.

 

از مردمان نامردی می تراود.گاه به هنگام باریک بینی،رفتار بدون کلام آدمیان بسیار حیرت بار می شود.مردی پشت تیغه های شیشه یی سخن می گوید.گفته هایش شنیده نمی شود اما اشاره های بدون کلامش دیده می شود و انسان از خود می پرسد چرا او زندگی می کند.این پریشان حالی در برابر نامردمی ها،این سقوط بدون پایان در برابر نمایه ی آنچه خود هستیم و بنا به گفته ی یکی از نویسندگان این « دلزدگی » همان پوچ است.به همین گونه لحظه هایی فرا می رسد که ما در برابر آیینه با چهره ی برادرانه،آشنا اما نگران خود روبرو می شویم و این همان پوچ است.

 

((این دنیا منطقی نیست...فکر می کنم تا آخرش همین طور خواهد بود ))

                                                                                              

                                                                                            آلبر کامو

 

گرسنگی خویش را می کشد، میان آسمان،جمجمه ام در تمام آسمان و زمین در هجوم به لاشه های به پشت افتاده که دمی بعد باید برای زندگی برخیزند و گامی بردارند مسخره ی پاره تنی که شاید هنگامی به کار آید  که از گرسنگی کرکس، آسمان و زمین همچون لاشه ای شده باشند

 

Zeus 

|+|
نوشته شده توسط زئوس در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 1:58