دنياي مرده،خفه،خشك.خودش است،نشخوار گذشته ها.اينجا و آنجا.در بستر دهانه ي آتشفشان،در سايه گلسنگي.پژمرده.وشب هايي به بلندي سيصد ساعت.بيشترين روشنايي ها،كم رنگ،پر از فرورفتگي،روشنايي هايي با كمترين گول زنندگي.همين است،ورور كردن.چقدر مي تواند طول بكشد؟پنج دقيقه؟ده دقيقه؟بله،نه بيشتر،نه چندان بيشتر.
مرده ها آنقدر هم كه فكر مي كنيم نمرده اند و زنده ها آنقدر ها كه فكر مي كنيم زنده نيستند.زندگی خود درد است.روشنایی زیادی لازم نیست یک شمع تنها کافی است تا یک نفر در بیگانگی زندگی کند.دیگر نه جوش می آورم و نه سرد می شوم ولرم می مانم ولرم می میرم بی هیچ اشتیاقی.خوابیدن:با آن بیگانه ام.نه توضیحی ندارم که بدهم.اغما برای زندگان است.وقتی مکث می کنم مثل همین حالا همهمه ها دوباره شروع می شوند و به طور غیر طبیعی بلند اند حالا نوبت شان رسیده است.انسان خود را به این امید واهی که تمام بشریت از ریسمانی آویخته است زندگی می کند.اما نکته اصلی این نیست.چون هیچ نکته ای وجود ندارد.براي يك انسان كه در يك جبر خفه است.رنج نمي دانم چه كنم نيست.چون ني تواند كاري كند.
سرت درد می کند.احساس می کنی چیزی مثل یک برکه ی تیره ی همیشه حاضر درونت به جوشش افتاده است.احتمالا همیشه جایی همان اطراف پنهان بوده.اما وقت آمدنش که برسد آرام هجوم می آورد،هر سلول تنت را منجمد می کند.در این سیلاب بی رحم غرق می شوی،برای یک نفس له له می زنی.به یک سوراخ نزدیک سقف می چسبی،تقلا می کنی اما هوایی که می خواهی ببلعی خشک است و گلویت را می سوزاند.آب و تشنگی،سرما و گرما این عناصر ظاهرا متضاد با هم متحد می شوند تا به تو حمله کنند.دنیا یک فضای عظیم است،اما فضایی که تو را درک کند لزوما هم نباید خیلی بزرگ باشد.هیچ جا پیدا نمی شود.دنبال صدایی می گردی ولی چی گیرت می آید؟سکوت.که بارها و بارها می شنوی،صدای این طالع نحس است.و بعضی وقت ها این صدای پیشگویانه یک کلید رمز پنهان را در عمق مغزت فشار می دهد.قلبت مثل یک رودخانه عظیم است بعد از یک دوره ی بارانی،که روی سواحلش جاری می شود.تمام علامت های راهنما را که روزگاری روی زمین ایستاده بودند،هجوم آب حرکت داده،عرق کرده و با خود برده است.و باران روی سطح رودخانه ضرب می زند هربار که طغیانی مثل این را در اخبار می بینی به خودت می گویی:این است مغز نا آرام من...
{ هيچ چيز واقعي تر از هيچ چيز نيست }
{ ساموئل بکت }
Zeus

