تبليغاتX
سقوط
No Exit 

  

خوش بختي وجود ندارد،خوش بختي ها سكوت بدبختي ماست.

 

 

عنوان این نوشتار از نمایشنامه ی «درِ بسته» (No Exit) نوشته ی ژان پل سارتر،فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی، برگرفته شده است. از منظر سارتر بشر در پی رفع نیازهای خود همواره با معضل کمبود منابع و امکانات رو به روست. از این رو همیشه در وضعیتی موسوم به تنازع بقا قرار دارد. در این وضعیت، «دیگران» در نظر بشر به منزله ی رنج و عذاب و عواملی در جهت تشدید این کمبود منابع حیاتی به شمار می روند؛ بیگانگانی که جهنم را برای او می سازند.

حضور «دیگران» به معنای نابودی «من» است. در نظر سارتر هر انسان فی نفسه حیات انسان دیگر را در معرض تباهی قرار می دهد. سارتر از این دیالکتیک بشری به موجودی غیر بشری و بی رحم به نام انسان می رسد. «نیاز» در بشر جسارت «تجاوز» و حس «تنفر» از «دیگران» را تولید می کند. با وام گرفتن از ترمینولوژی خود سارتر شاید بتوان این وضعیت را در این جا وضعیتی اگزیستانسیالیستی (وجودی) نامید. در واقع این «وجود» دیگری است که که «من» را در معرض نابودی قرار می دهد.

توجیه خشونت، از دیدگاه سارتر، در این وضعیت است که امکان پذیر می گردد. به دیگر سخن در بستر کمبودِ تشدید شده ی ناشی از حضور «دیگران»، خشونت زاده می شود. جالب این جاست که واکنش بشر به این خشونت نیز خود رفتاری خشونت بار است. خشونت خود علیه خشونت وارد میدان می شود. در این وضعیت نظام روابط متقابل انسانی مختل و تحمل ناپذیر می گردد. خشونت خود به ابزاری برای احقاق حق بدل می شود. سارتر این خشونت را بازآفرینی «خود انسان» می داند. بشر از سیطره ی «دیگری» که خود نیز فرایندی خشونت بار است به واسطه ی خشونت است که رها می شود. در این مدار بسته، همواره عده ای قربانی می شوند تا منافع عده ای دیگر حفظ شود. بشر برای خلاصی از این مرگ خشونت بار لاجرم خود دست به خشونت می زند و این چرخه تا بدین روز همواره ادامه داشته است چرا که جهنم دیگرانند.

از همه ي چيز هاي اين دنيا جنايت تراوش مي كند روزنامه ها،ديوارها،وچهره انسان ها

 

 

‹‹ موش گفت:افسوس!جهان روز به روز تنگ تر مي شود.در آغاز آن قدر فراخ بود كه بيم داشتم.دوان دوان دورتر مي شدم و خرسند بودم كه سر انجام در دور دست ها ديوارهايي در چپ و راست مي ديدم،اما اين ديوارهاي بلند با چنان شتابي به هم نزديك شده اند كه تا به خود بياييم در آخرين اتاق هستم و آن جا در گوشه اي تله اي هست كه دارم به سوي آن مي روم.

گربه گفت:كافي است مسيرت را عوض كني!و موش را بلعيد. ››

                                                                                                    ‹‹  فرانتس كافكا ››

 

اول درهم شكستگي،خفتن ناممكن،بيدارماندن ناممكن،تحمل زندگي و به زبان دقيق تر،تحمل جريان زندگي ناممكن است.ساعت ها همنوا نيستند.ساعت دروني ديوانه وار و با گامي شيطاني يا ديو آسا و به هرحال غير انساني كار مكي كند.ساعت بروني با سرعت معمول لنگ و لوچ پيش مي رود.جز شقاق و دوپارگي اين جهان چه اتفاق ديگري ممكن است بيفتد،و آنها از هم مي گسلند يا دست كم با حالتي هولناك به هم مي خورند.

 

 Zeus

|+|
نوشته شده توسط زئوس در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 23:5