آنچه وحشتناک است داشتن فکره
در پست های قبل اشاره کردم که تنهاییِ ناشی از الزامات زندگی مدرن انسان را در جستجوی دوست به وادی عروسک ها پرتاب کرده است.
اگر از منظری دیگر به رابطه ی انسان و عروسک نگاه کنیم، می توانیم نشانه هایی از بت پرستی و تجسم خدا را در عروسک ها بیابیم. عروسک ها بت های فانتزی ای هستند که از دیدگاه نگارنده ماحصل هبوط خدا از مقام قدسی اش در منظر بشر محسوب می شود. گراهام گرین در رمان مشهور خود " آمریکایی آرام" در توضیحی آورده است که اگزیستانسیالیست ها معتقدند انسان به دلیل احساس اضطراب ناشی از تنهایی، دست به آفرینش خدا می زند.اکنون انسان خود می تواند خدا را بیافریند؛ خدایی که شمایلش بر طبق خواسته های خود اوست؛ تجسم آن چه دوست می دارد باشد. اگر عروسک ها را بت های فانتزی امروزین فرض کنیم، شاید بتوان انسان را در چرخشی ناخواسته از خداپرستی به سوی بت پرستی مشاهده کرد.
شاید بتوان از منظری دیگر نیز به این رابطه نگریست؛ منظری که در امتداد منظرهای دیگر قرار دارد. مجسمه تراشی و عروسک سازی شباهت غریبی به هم دارند. انسان از دیرباز خودِ آرمانی اش را در مجسمه ها جستجو می کرده است. امروزه تنها شکل دستیابی به این اشکال آرمانی تغییر کرده است. دیگر نیازی به تراشیدن مجسمه ها در شکل کلاسیک آن نیست و این خود انسان است که در قالب این الهه های خوش تراش فرو می رود.اقبال چشمگیر جراحی های مدرنِ زیبایی موید همین نظر است و دستیابی سهل انسان به خودِ آرمانیِ فیزیکی اش آن را از امری متعالی به امری پیش پا افتاده تبدیل کرده است. جستجوی امر متعالی دیگر از جایگاه خود به زیر افتاده است. اکنون که هر چیزی دست یافتنی می نماید و با فشردن دکمه ای می توان دوستی مجازی یافت یا او را حذف کرد، دیگر دوست چه معنایی می تواند داشته باشد؟
جستجو و یافتن هر چیزی به سهل ترین شکل ممکن برای انسان مهیا شده است. در واقع جستجو از معنای واقعی خود تهی گردیده و دنیا به مثابه مردابی ساکن در آمده و هر جستجویی به معنای فرو رفتن است. انسانِ بریده از دیگری، خود و خدا به عروسک روی می آورد تا در فضای بی ثبات پست مدرن دوست، خود و خدا را در این عروسک های بی جان جستجو کند. عروسک، تبلور امروزین تنهایی های انسان است که ابلهانه به او لبخند می زند.
دوستی کارکرد هراس انسان است
{ حافظه معیوب است.قوانین حافظه،تحت کنترل قوانین کلی تر عادت قرار دارند.عادت،پیمانی است که بین فرد و محیط او بسته می شود تضمین یک امر گنگ مقدس،نور راهنمای هستی او.عادت آن ثبات ذهنی است که سگ را به استفراغ خود زنجیر می کند.تنفس،عادت است.زندگی،عادت است یا بیشتر از آن زندگی توالی عادت هاست؛زیرا که فرد،جانشین افراد است. }
{مارسل پروست}
هركي در انزوا زندگي مي كند و با اين همه گاه گاه مي خواهد خودش را به كسي بچسباند،هركي بر حسب دگرگونيهاي روز،آب و هوا،كار و بارش و جز آن ناگهان دلش مي خواهد بازوئي ببيند تا به آن بياويزد،او نمي تواند بدون پنجره اي رو به خيابان ديري بپايد.و اگر در حالي نيست كه چيزي را آرزو كند و فقط خسته و مانده دم هر پنجره اش مي رود،با چشماني كه از مردم به آسمان و از آسمان به مردم مي چرخد،بي آنكه بخواهد بيرون را بنگرد و سرش كمي بالا گرفته ،حتي در آن گاه آدم های پائين او را به درون قطار ماشین ها و هياهويشان،و از اين قرار سر انجام به درون هماهنگي انساني پائين مي كشند


