<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                    سقوط</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Nov 2009 15:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تار عنکبوت های یک جمجمه خالی</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffcc66&gt;دراز کشیده ام و با دندان هایم ضرب گرفته ام.یک دو،و سکوت،خودم هم نمی دانم از کجا باید بخوابم؟هوا پوک است.نه مگسی نه سنجاقکی خیلی خوب می شد.کافکا همین الان بساط اتاق تاریکش را پهن می کرد و من فکر می کردم خرطوم فیل پرانتز است و هیکلم را فاکتور می گرفتم از روح و با گیره آویزانش می کردم از بند رخت تا خوب بوی آدمیزاد ازش بپرد.احساس مریضی می کنم از درد به خودم می پیچم.همه دیرشان است و نمی رسند مثل یک نقطه که مدام پر رنگ تر می شود.حالم خوب نیست.حال من هم خوب نیست.تو آدم بدبختی هستی.مهم نیست.ما همه بدبخت هستیم،اون هم مهم نیست.از خودم بدم می آید.همینه که هست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;تا حلقوم رفته ایم توی دست انداز،کوه فقط کوه است،دریا فقط دریاست و ما دروغ بزرگی هستیم که پشت کوه قایم شده ایم.اصلا گور خودت را بکن!بعد زنده باش تا بمیری و از اینکه تو را به زندگی دعوت کردن خشنود باش...اااااه گندش بزنه.دارم منقبض می شوم حس تنهایی عجیب است آدم هرجا برود این تنهایی کهنه را با خودش می برد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;علاقه زیادی به تاریکی دارم هر تاریکی دریچه ای است برای مردن.تاریکی را می اندازم توی چشم هرکی بخواهم و با عصبانیت می پرسم می خواهی بمیری یا نه؟باید از همان اول می دانستم آدم چیز مهمی نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;بوی گند دروغ همه جا را گرفته.برای دست یافتن به هدف های ناچیز خود که اسیر روز مرگی هستند،هر عمل و رفتاری را از خود نشان می دهند،به هر شکلی در می آیند تا مورد قبول اکثریت واقع شوند و تحسین شوند.نمی توانید ببینید؟!می دانم،در تاریکی مطلق فرو رفته اید و همه جا را سیاه و تاریک می بینید.نیازی نیست از این غار تاریک و مخوف به در آیید تا به روشنایی برسید،چون بیرون هم نوری نخواهد بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc00&gt;اندیشه ها بوی گند گرفته اند.هرچه دارید بیرون بریزید.از چه این همه می هراسید؟انواع ماسک ها و نقاب ها را برای اینکه شناخته نشوید بر چهره گذاشته اید.ما که به قلمرو هارس آمده ایم،ما که در این غرب ابدی میان صحنه های زندگی سر گردانیم با اینکه نامرئی هستیم حتی خودمان را هم نمی بینیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;{زندگی یه دروغ بزرگ است و تو هیچ وقت نمی فهمی چی به چی است هیچ وقت}&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;                                           {کورت ونه گات}&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#cccc66 size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 15:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاموش مثل سنگ قبر</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999933&gt;گورستان ساکت و کم رو ایستاده و نگاهم می کند،راه می روم شاید لش خود را روی خاک می کشم،نمی دانم،تشنه ماسیده شدن است زیر پاهایم،قدم هایم،تنم،...پایم را می چپانم روی قطرات تن آدمیان،پایم را می گذارم روی قدیسان،کودکان و شاید حلقوم بریده ی یک بدبخت.قدم هایم می ترسند می ایستند و به رویایی خاموش تبدیل می شوم.با همین قدم های پریشان جلو می روم،با قدم هایی که مسافت را گم کرده اند و نقشی مهم از آنها باقی مانده است.در آغاز بدبختی همین قدم ها بود وقتی خیابان جاسوسی تنت را می کند و سنگفرش ها پاهایت را مزه مزه می کنند،مسافت عین حماقت است.عین قصه های مچاله شده در دل کاغذ و بعد خیابان است هوچیگری آدم ها بوی تند لجن،...بخند ابله.بخند،بخند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;باد نفس می کشد و بوی تن هزاران نعش را در فرق چشم فرو می کند.شاید خاک تو را هم گم کرده باشد.جهان در هیاهوی صدا ها گم شده است.اشک های شور آسمان را می توان چشید زمین زیر سیگاری آسمان است.جهان می چرخد مداری می شود در فاصله دو سیگار دو آتش و شاید دو تن یکی مرده و دیگری...مرده.زندگی همین است ویار می کنی و گند می زنی بعد هم که مردی نوبت کرم هاست.بخند.ابله،بخند.کلمات گولت می زنند و نمی دانی کجای دنیا ایستاده ای.ترحم همان سرنوشت است،کام محکمی از سیگار،سرفه،خلط...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc00&gt;روی مبل راحت قهوه ای رنگ،فندک سبز شعله را می دهد به نوک سیگار با آرم Kent .نفس آرام تر شده در زندگی لحظاتی است که فاصله چند سطر آرامش از بین می رود.باید دوید.در این زندگی لعنتی لحظاتی است که حتما باید موسیقی گوش داد تا صدای نفس ها کلافه ات نکنند.در زندگی لحظاتی است که فقط باید بدوی،دستت را روی گوش بگذاری و فریاد،آن وقت است که دیوانگی وظایفش را آغاز می کند.همه فریب است تلاش برای رسیدن به حداقل توهم ماندن در حد میانه تلاش برای رسیدن به حداکثر توهم هر سه فریب است.جهان آرام آرام تاریک می شود.شب بوی زناکاری وبدکاری به خودش گرفته...هر روز از این زندگی چیزی جز یک دروغ نیست.اما تو به زودی می میری این دیگه واقعیت داره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#cccc66 size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 14:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوزخ تنهایی</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;مردم تمام عمرشان انتظار می کشند و انتظار می کشند تا زندگی کنند،انتظار می کشند که بمیرند.توی صف انتظار می کشند که کاغذ توالت بخرند،توی صف برای پول منتظر می مانند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های دراز تر می رفتنند.صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی،انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی.منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید،منتظر غذا خوردن می شدی وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;مجبور هستیم که بخوریم،بخوریم و باز هم بخوریم.همه مان نفرت انگیز هستیم.سرنوشت همه ما همین است که بخوریم،بگوزیم،بخارانیم و لبخند بزنیم و در روز های تعطیل مهمان دعوت کنیم.آدم به دنیا آمده که بمیرد؟ولگردی و انتظار.ته همه چیز ملال است و کسالت،اه،اه،اه آدم ها وابسته می شوند،وقتی بند نافشان را می برند به چیز های دیگر وابسته می شوند.نور،صدا،سکس،پول،سراب،مادر،خودارضایی،جنایت،قدرت،بد حالی جمعه...زندگی علاوه بر پوچ بدن خر حمالی مطلق هم هست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;آیا باید خود را کشت؟(تنها سوال فلسفی انسان-آلبر کامو)&quot;.ولی به نظر می رسد اصلا نیازی به پُر کردن فردا نیست ، فردا می آید و با من پُر می شود ، با جسم من ، با ساده ترین و کثیفترین وجود به نظر می رسد هنوز دو دستی تن را چسبیده ام ، این تن ، این هوس ، رها نخواهد کرد ، ... تن همیشه پس می کشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;به نظر می رسد…. به نظر می رسد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt; انسانیت ما با تن ما در تناقض&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;ما زمانی انسان می شویم می اندیشیم.............. و زمانی که می اندیشیم به نتیجه ای جز مرگ نمی رسیم آیا انسان اندیشمند باید بمیرد ؟.............انسان اندیشمند باید بمیرد !.......................انسان اندیشمند باید بمیرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;یا باید اندیشه کرد و یا باید زندگی کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;و ما همچنان زندگی می کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc00&gt;{ به دنیا نیامدن شاید بزرگ ترین احساس باشه }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc00&gt;                      { آلبر کامو }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#cccc33 size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 17:11:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لبه تاریکی</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt; آغاز دوباره،با كه سخن بگويم؟روي سخنم با كيست؟با مشتي استخوان پوسيده با مغز ها پر از كرم هاي منتظر براي پوكيدن اين جسد.با كه سخن بگويم؟با توي كه از گوش كردن فقط شنيدن را مي شناسي؟با تويي كه صدايم براي تو تنها وزوز مگس است؟بايد رقصيد،بايد برقصم،براي گريز از سردي رقص شعله فندك،براي گريز از سردي لمس سنگ قبر،سردي تنفر،سكوت،بيماري،پوچي،خيانت،جنگ،،فقر...بايد برقصم براي گريز از انجماد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;خوش گفتيد!...خيلي خوب!...خوب مي گوييد!گفتار پسنديده!كردار پسنديده!وسواس هم هست،ابلهانه،تيره،كه مدام سنگين تر مي شود،هم زمان با هر شك تازه اي جان مي گيرد...هيچ چيز قطعي نيست،هيچ چيز روشني ندارد!...انبوه بزرگي است از دهشت و انزجارو تاريكي!...هرچه هست همين است؟هرچه هست!در شكست طلسم!هيچ رحمي نه!يكي پس از ديگري،آهسته به سوي ماواي جهنمي!...خشمگين و غمگين...با خاطره ها...همه گنگ و سست...وحشت انگيز و دروغ آلود!...همه چركين و بد سگال و قي كنان زير شكنجه زرداب ماه و لعنت و نفرين!زهر،پيغام سياه...گوساله هاي شهيد!...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffcc66&gt;هرچه هست از همان اول است.از همان اول حقير به دنيا آمديم،از همان اولش باخته بوديم...آن قدر ساده دل نباشيد.عدالت!شما مي خواين كه جهان هستي به قابليت هاتون ارج بذاره،كه نيكي پاداش بگيره و بدي به سزاش برسه،كه بيماري به منزله ي تنبيه باشه،كه خير و خوبي مرگ رو به تاخير بندازه،آره،يه عدالتي،هر جور عدالتي كه شبيه عدالت باشه،شده خدايان دمدمي يا متعهد،آره حتي خدايان بي اندازه مستبد.در حالي كه به جاي اين تا بوده زندگي همين بوده كه هست.كر،كور،بي تفاوت،براي جوهر هستي شهامت و شايستگيتون پشيزي ارزش نداره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خسته ام.روز ها است كه خسته ام ديگر از كشيدن بارتن خودم بيمار شده ام...مدام وجود تنم را احساس مي كنم.انگار از سرب ساخته شده.يا انگار لش يك آدم را به دوش دارم .مرده ها خيلي بيشتر از زنده ها هستند تعدادشان روز به روز زيادتر مي شود.زنده ها نادرند. آزردگي ديگر آزردگي نيست،بلكه خيال است،چيزي است همانند دندان درد معمولي كه هيچ كس در ايجاد آن مقصر نيست.فقط يك راه گريز باقي مي ماند و بس:قدري محكم تر با مشت به ديوار كوبيدن!&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffcc33&gt;تلخي عدم امكان بي امكاني.تلخي شاد شدن از نوشتن اين خزعبلات.ابلهانه قاب گرفتن اين كه مي نويسم.تلخي عريان كردن خود.تلخي شاد بودن از تلخ بودن خود عرياني،محال بودن پايين دادن به اين خزعبلات.تلخي محال...مرده شورت را ببرد!تظاهر كردن به شادي،مرده شورت ببرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;{ ديوانگي بشر آنچنان ضروريست كه ديوانه نبودن خود شكل ديگري از ديوانگي است }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;                                                 {ميلان كوندرا‍‌}&lt;/FONT&gt;                                                                      &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#ffcc33 size=4&gt; Zeus&lt;/FONT&gt;      &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلقک های مرده</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;&lt;FONT color=#ffcc66&gt; ما دلقك هايي هستيم يك پارچه گوشت خالي،يك شماره !عمله ي مسلسل!شماره بدرد نخور!بيخودي!...بشر پنج ليتر خون بيشتر نيست!...اين حقيقت را وقتي مي فهمي كه ديگر كار از كار گذشته!...با نگاه اول متوجه تفاوت نمي شوي!نمي فهمي كه همه كره زمين چيزي نيست جز يك گردونه قمار خانه!...با شماره هاي خوب وشماره هاي بد!...آن هايي كه هميشه قرار است لاي لحاف باشند!...آن هايي كه دنيا آمدن كه بروند تو زباله دونی!...اولش كه نگاه مي كني همه يك جور به نظر مي آيند!...همه بني آدم عين هم،فله اي!اما ارواح عمت!خيال كردي!...زمين تا آسمان فرق دارد با هم!...در بدترين طبقه هاي بدبختي يك عالم آدم اين ور آن ور مي شوند!...بهتيرن و بدترين!...مثل كوهها ست كه از بالاي ابر ها نگاه كني،بالاي بالا،از هواپيما!همه ش زشت و غم انگيز و سياه و زمخت است!شماره هاي خوب خيلي راحت آدم را خوشبخت مي كنند!...كون لق آن هايي كه مي برندشان كشتارگاه!...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;روح پول در طول تاریخ بشر همواره وجود داشته است؛ حتی اگر به سان غول چراغ در اسارت بوده و نیازمند مالش سرمایه داری مدرن بوده باشد. غول بیرون جهیده و در خدمت و خیانت به بشر است و آن قدر بزرگ شده که راهی برای بازگرداندن آن به داخل چراغ متصور نیست. مراد از روح پول ارزش اقتصادی آن نیست، چرا که این ارزش همواره در طول زمان و مکان به علل مختلف دستخوش تغییر و دگردیسی شده است ولی آن روح همیشه حضوری ثابت و مستولی داشته است. روح پول همان گرمای غریبی است که هنگام در جیب داشتن آن در جانمان دمیده  می شود و امید و اعتماد را همنشین مان می کند و بی آن فاقد همه آن ها می شویم. وجود داستان / افسانه های بی شمار درباره ی کسانی که به مال دنیا بی اعتنا بودند نیز چیزی از اهمیت وجود این روح نمی کاهد، چرا که جذابیت های صوری این داستان ها  صرفاً بر نفی ارزش های اقتصادی پول تکیه می کند، نه روح پول روحی که همیشه به صور مختلف عرض اندام می کرده. مارکس، اقتصاد / پول را زیربنای اخلاق می داند. در واقع این حضور یا عدم حضور روح پول است که به نسبت، همه چیز را در انسان می زاید یا می کشد. مراد از حضور و عدم در این جا، داشتن یا نداشتن روح پول است؛ چراغ را در خاطر داشته باشید. غم و شادی، امید و ناامیدی، قدرت و ضعف و غیره همه و همه از این روح تاثیر می گیرند. مارکس که جدی ترین منتقد سرمایه داری است خود ( و بلکه اندیشه اش ) قربانی این روح شد. انسان مدرن بیش از نیاکان خود به فربه تر کردن این روح پرداخت و خود بازیچه ی این روح مقدس شد. روح مقدسی که خوب می شود با آن بازی کرد و خوب از آن بازی خورد و سر بازگشت به داخل چراغ را ندارد&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;FONT color=#99cc33&gt;آنچه اهميت دارد فقط پول است.لعنت به اين زندگي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc33&gt;آنچه حقيقت دارد فقط پول است.لعنت به اين زندگي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc33&gt;آنچه نشان شايستگي است پول است.لعنت به اين زندگي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc33&gt;آنچه حسرتمند مي كند فقط پول است.لعنت به اين زندگي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc33&gt;گوته در فاوست مي گويد : پول مدفوع شيطان است...؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc33&gt;گه بگيرند اين دنيا را كه سر اندر پايش آلوده به مدفوع &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc33&gt;شيطان است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#ff9900 size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 14:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز مرگی های یک ذهن نامیرا</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;درون هر کس حفره‌هایی هست.حفره‌هایی چون جذام که نرم‌نرم می‌خوردت و تمام می‌شوی.گاه انقدر عمیق که هر چیز و هرکسی را هم بگذاری باز جایی همیشه خالی‌ست.حفره‌هایی آنقدر ژرف که همه‌ی خودت هم گاه از آن رد می‌شود.و هستند کسانی که به گمانمان آنقدر کامل‌اند که نباید دردشان بگیرد از این حفره‌ها، یا که اصلا نباشند این‌ها در آن شعور محضی که می‌بینیم از دور و گاه نزدیک.اما هست. دیده‌ام که لرزیده‌اند، نشسته‌اند گوشه‌ای و همه درکشان از هستی را رهانده‌اند و در پی حفره‌ای کوچک حتی در اعماقشان، گریسته‌اند.من دردم می‌گیرد از این حفره‌ها. و گاه انقدر کش می‌آیم تا به ابعاد خود برسم باز و بلکه هموار کنم این‌ها را که در من‌اند مدام.همه رگ و پی‌ام را می‌ریزم در هر چاله‌ای که هست تا بلکه ذره‌ای حتی هم آیند این ژرف‌های مهیب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پی‌نوشت: &lt;I&gt;این حفره‌ها حفره‌اند چون نام دیگری نیست که نشان‌شان دهم، تا رسوایشان کنم. و به هیچ دایره‌ی نیمه‌ای، یا هیچ داستان مصوری، یا کلمه‌ی ساده فهمی ارجاع‌شان نمی‌دهم، تا انقدر کوچک و سهل نادیده نگذرم. این حفره‌ها دهشتناک‌تر از آن‌اند که با داستان مفرحی بودنشان را بفهمیم یا درمانش کنیم.&lt;/I&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt;این زمان لعنتی من را شکنجه می دهد نفرت انگیزه!اول لال می شوی بعد کور می شوی و بعد کر،ما روزی دنیا آمدیم،ما روزی می میریم،همون روز،همون لحظه،برامون کافی نیست.سر یه قبر با پاهای باز به دنیات می آرن،یه لحظه نور سو سو می زنه،بعدش باز شبه... .نمی دانی چه کنی؟کتاب میخوانی. فیلمی میبینی و سعی میکنی در دنیایی که ساخته اند غرق شوی...حوصله نداری ...حوصله این ادم هایی که هر کدام با بوسه هایشان بر گونه های سردت ارزوی طناب داری بر گردنت دارند. حوصله نداری حرف بزنی. حوصله شنیدن هم نداری دلت را به چی خوش کردی؟ به کسی که هست و می دانی نیست.به عطر سرنوشت در میان مو های باد .... هان ... به کدامش....قاتل شدی... میکشی شان... و تندیس وار بر اجسادشان می ایستی.... لحظه هات را میگویم همین دقیقه دقیقه های این زندگی تکراری را. زن......د....گی...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;وقتی زندگی خلاصه می‌شود در و‌یارهای رقت‌انگیز قهوه، نوازش‌های پرهوس گربه‌های خانگی و لب‌خندهای کریه بعد از هر شکست، باید رفت روی پشت بام و با لگد نردبان را انداخت؛ بعد آن‌قدر تف کرد روی زمین تا یا خدا از غار در بیاید یا طوفان نوح تکرار شود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;&quot;حالم خوب است&quot;؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;چقدر این دروغ را هر روز به هزاران نفر تکرار کردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;&quot;از نظر من......&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;کدام من.... مگر منی هست.....وجود دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc66&gt;{ جنايت در آن نيست كه ديگري را بكشي بيشتر در آن است كه زنده بماني }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc66&gt;                                           { فئودور داستایوسکی }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#99cc66 size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Jan 2009 14:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنياي مرده</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;دنياي مرده،خفه،خشك.خودش است،نشخوار گذشته ها.اينجا و آنجا.در بستر دهانه ي آتشفشان،در سايه گلسنگي.پژمرده.وشب هايي به بلندي سيصد ساعت.بيشترين روشنايي ها،كم رنگ،پر از فرورفتگي،روشنايي هايي با كمترين گول زنندگي.همين است،ورور كردن.چقدر مي تواند طول بكشد؟پنج دقيقه؟ده دقيقه؟بله،نه بيشتر،نه چندان بيشتر.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;مرده ها آنقدر هم كه فكر مي كنيم نمرده اند و زنده ها آنقدر ها كه فكر مي كنيم زنده نيستند.زندگی خود درد است.روشنایی زیادی لازم نیست یک شمع تنها کافی است تا یک نفر در بیگانگی زندگی کند.دیگر نه جوش می آورم و نه سرد می شوم ولرم می مانم ولرم می میرم بی هیچ اشتیاقی.خوابیدن:با آن بیگانه ام.نه توضیحی ندارم که بدهم.اغما برای زندگان است.وقتی مکث می کنم مثل همین حالا همهمه ها دوباره شروع می شوند و به طور غیر طبیعی بلند اند حالا نوبت شان رسیده است.انسان خود را به این امید واهی که تمام بشریت از ریسمانی آویخته است زندگی می کند.اما نکته اصلی این نیست.چون هیچ نکته ای وجود ندارد.براي يك انسان كه در يك جبر خفه است.رنج نمي دانم چه كنم نيست.چون ني تواند كاري كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سرت درد می کند.احساس می کنی چیزی مثل یک برکه ی تیره ی همیشه حاضر درونت به جوشش افتاده است.احتمالا همیشه جایی همان اطراف پنهان بوده.اما وقت آمدنش که برسد آرام هجوم می آورد،هر سلول تنت را منجمد می کند.در این سیلاب بی رحم غرق می شوی،برای یک نفس له له می زنی.به یک سوراخ نزدیک سقف می چسبی،تقلا می کنی اما هوایی که می خواهی ببلعی خشک است و گلویت را می سوزاند.آب و تشنگی،سرما و گرما این عناصر ظاهرا متضاد با هم متحد می شوند تا به تو حمله کنند.دنیا یک فضای عظیم است،اما فضایی که تو را درک کند لزوما هم نباید خیلی بزرگ باشد.هیچ جا پیدا نمی شود.دنبال صدایی می گردی ولی چی گیرت می آید؟سکوت.که بارها و بارها می شنوی،صدای این طالع نحس است.و بعضی وقت ها این صدای پیشگویانه یک کلید رمز پنهان را در عمق مغزت فشار می دهد.قلبت مثل یک رودخانه عظیم است بعد از یک دوره ی بارانی،که روی سواحلش جاری می شود.تمام علامت های راهنما را که روزگاری روی زمین ایستاده بودند،هجوم آب حرکت داده،عرق کرده و با خود برده است.و باران روی سطح رودخانه ضرب می زند هربار که طغیانی مثل این را در اخبار می بینی به خودت می گویی:این است مغز نا آرام من...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt;{ هيچ چيز واقعي تر از هيچ چيز نيست }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt;                                        { ساموئل بکت }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#999933 size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Jan 2009 14:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تراوشات یک ذهن خسته</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt;همه ساکت اند،اینجا درد ناب است،فرد وحشت دارد از به دنیا آمدن،نه،می خواهد باشد تا شروع کند به مردن.آنچه مهم است در دنیا بودن است،حالت مهم نیست،مهم نفس کشیدن است،تنها چیزی که لازم است.اجباری به ولگردی نیست،یا معاشرت،حتی می توانی خود را مرده بدانی،به شرط اینکه پنهان کاری نکنی،باید پشت کنم به همه اینها،به تن به سر،بگذارم خودشان فیصله اش بدهند،همه اش هم همه است،مکش تمام نشدنی،همه چه زود می میرندهنوز زاده نشده،آری ها و نه ها در این دهان بی معنی اند،بی معنی تر از سوالی که فهمیده نشده،سوالی که پرسده نشده،نه،چیزی برای دین نمانده،همه را دیده ام،آنقدر که چشمانم قی گرفته،و نه برای فرار از بلا،بلا نازل شده،روزی که بیرون آمدم.!؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;نه،نه روحی،نه تولدی،نه زندگی،نه مرگی،باید بدون این مزخرفات ادامه داد،اینها همه مرده اند،از کلمه،از فرط کلمه،این نمونه نوع بشر است،که به دلخواه حرکت می کند،باغ ها و شادی هایش،و شاید حتی زن و چند تا توله،اما با روح هایی از حال رفته،روح هایی بیمار،از مصرف شدن زیاد،یا به خاطر آنکه مصرفی برایشان پیدا نشده،یا فقط قابل دور ریختن،و نعشی به صورت خدا،خدایی واهی،اما با یک سر امروزی،اینجا دست کم از این خبر ها نیست،نه صحبتی از آفریدگار و نه چیز واضحی از آفرینش،مثل قبل از زندگی،آیا این هواست که هنوز می گذارد به خفگی بیفتی؟&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffcc33&gt;کف گودالی هستم که به دست قرن ها حفر شده،قرن ها هوای گند،با صورت،روی خاک تیره ی خیسی که آب زعفرانی راکدی را آرام آرام می مکد،دور تا دور،مثل قبرستان،نمی توانم بالا را نگاه کنم،و بعد اتاق ها،مرگ طبیعی،در تخواب گرم و نرم،زیر انبوه خدایان خانگی و همیشه غرولند کنان،غرولند های همیشگی،داستان های همیشگی،سوال و جواب های همیشگی،هیچ جا نه تنی است،نه راهی برای مردن.هر گوشه و کنار خودم را به مرگ وا گذاشته ام،گوش می کنم و باز همان فکر ها را می شنوم،با سری پوشیده از سلاح های غلاف کرده و جنازه های سر حال جنگنده.صدا ها از هر گجا می آیند بی جان اند،همه این صدا ها از آنهاست،مثل جرنگ جرنگ زنجیر های در سرم،که جرنگ جرنگ کنان می گویند من سر دارم،چه آرامشی و دانستن این که دیگر هیچ احساسی در پیش نیست،چند ساعت مانده تا سکوت بعدی،اینها ساعات نیستند،سکوتی نخواهد بود،چند ساعت مانده تا سکوت بعدی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffcc33&gt;خسته ام،تا سوراخ دماغ فرو رفته ام در یخ،با اشک های یخ بسته که پلک هایم را به هم چسبانده،صورت کبود،جوهر مالی و مربا مالی شده،تفاله های جوانی،به مطالعه گذاشته،گوش ها بلبلی،چشم ها پشت و رو،تک و توک موهای پخش،کف به دهان،مشغول جویدن،جویدن چی،خلط،دعا،درس،کمی از هر کدام،دعایی که طوطی وار حفظ شده برای روز مبدا،پیش از پابان روح،که غل غل می کند و کله پا بالا می آید از دهان پیر خالی از کلمه،کریه،همچون دنیا،از همه طرف مثله شده،در شرف ترکیدن از زور شاش قدیمی،دعا های قدیمی،درس های قدیمی،روح،ذهن و جسد،از اخ و تف که حرفی نزنیم،مخاط ساخته شده از هق هق ها،که با سرفه از قلب بالا آمده،اینها تصویر هایست در سر درمانده من که در آن همه خوابند،همه مرده اند،هنوز زاده نشده اند،حالا بخواب،در قعر نیستیم،نیستی اش،نیستی مان،گویی زیر آن چراغ قدیمی،بهم ریخته،خسته و کوفته،از این همه حرف زدن،این همه شنیدن،این همه مشقت،این همه بازی،خسته ام،خسته ام...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;&lt;FONT face=impact size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 15:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>30 کیلومتر تا تباهی</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt;رستگاری فقط در ظلمت محقق می شود.سایه روشن ها را می بینی طالب روشنایی بیشتر می شوی اما بینایی نیازمند آمیزش تاریکی و نور است.نور مطلق کور می کند.ولی تاریکی محض آرامش بخش است.رستگاری،رستگاری در استغنا و پذیرش امکان ناپذیری خوشبختی است.به کاغذ سفیدی می ماندکه سیاهی حروف را به آن حک کنی.صفحه سفید،اشباع بینایی است و رستگاری در سیاهی،همان وراجی سیاه مشق هاست.در سیاهی مطلق است که می توانی همه ی حروف را بیابی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc00&gt;همه چیز در خوردن است در خوردن میوه دانایی،رستگاری در تهوع است و در قی کردن آن،قی کردن همه چیز...!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;تابلو ها،تابلو های کوچک،تابلو های چشمک زن،تابلو های پلاستیکی،تابلو های برچسبی،تابلو هایی بزرگ به بزرگی کلمات یک کتیبه که اخلاق حک می کند،تابلوی { در رستوران ما بهترین پذیرایی ها را بخورید } اینجا هرچقدر می خواهید پپسی بنوشید که تحویلش رایگان است.تا محدودی هزار کیلو متری ابدیت.و مشاوره خانوادگی در رختخواب هایتان انجام خواهد شد.سلام اینجا دفتر حزب است،به فرامین رفرمیستی ما رای بدهید،تابلوهای کمونیست ها،تابلو های آنارشیست های معصوم،تابلو های جنبش ملی امپریالیست های ایده آلیست پاسیفیست تروریست و فراکسیون تابلو های حزب کارگر،جمهوری خواهان،خانه سالمندان،تابلوی ناسیونالیست های فاشیست بر سر در کلیساها.شراب بنوشید و به تابلو های بعدی نگاه کنید:تابلو برج بابل،تابلوی پیروزی مرگ،تابلوی گل های آفتاب گردان روی بلیط های اتوبوس،و فرشتگان رافائل روی تابلو های منوی رستوران ها:بنوشید این خون گاز دار مسیح است.تابلوی خیابان زرتشت،خیابان ولی عصر،خیابان امام حسین،می رسید به تابلو های کشور های ماکتی،اینجا الدرادو است،اینجا غرب وحشی است،اینجا آتلانتیس گمشده است،تابلو ها را از بر کنید،تابلو هایی منور با علامت خبر مرگ { به نوشته ی تابلو ها هرگز دست نزنید،امکان برق گرفتگی وجود دارد } برای زن هایتان تابلو بخرید،که بچه کم تر زندگی بهتر،میتینگ های تابلویی،کافه های تابلویی،مست های تابلو به دست،چشمان تابلو زده،تابلو های گوشزد های اخلاقی که عقده ی اُدیپ تان را بپایید،تابلو های تزریق کار بدی است،تابلو های موزه های نوستالژی تمدن،تابلو های قبرها:مرگ به علت مصرف بیش از حد تابلو های تابلویی.بودن میان این تابلو ها،هرکسی را وا می دارد چنان باشد که روزگاری بدل به تابلویش کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;{ از یک نقطه خاص به بعد دیگر هیچ بازگشتی در کار نیست.باید به این نقطه رسید. }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;                                                        { کافکا }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#cccccc size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 13:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هیچ به هیچ</title>
<link>http://aiolos.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt; &quot; ما فرزندان این قرن کافریم &quot; این را حسین پناهی وقتی گفت که هنوز به قرن 21 نرسیده بودیم . آنوقت ما در قرن جنگ و خون و گناه ، قرن اتم ، قرن بیستم بودیم .آری ، ما فرزندان همان قرن کافریم ولی آیا بعد از ما  آنانی که تازه در سال 2009 متولد می شوند چه اسمی می توانند بر قرن شان بگذارند!؟&lt;BR&gt;فرار فرار فرار&lt;BR&gt;فرار از زندگی به شوخی از شوخی به شهوت از شهوت به مستی از مستی به عصیان از عصیان به هیچی !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;غم می ماند  و غم  و غم  و غم  و. .. و... و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;قرن بیست و یک قرن تنهایی است همه مان مراقب چینی های تنهاییمان هستیم نکند ترک بردارد و آنوقت چشم باز کنیم و ببینیم یگانه یادگار روزگار خوبی مان هم رفته است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;&quot; ما فرزندان این &lt;B&gt;قرن کافریم&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;  قرن مانیفست های سیاه  &lt;B&gt;ن ی چ ه&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;تزهای خاکستری&lt;B&gt; بکت&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;آنتی تزهای مسخ&lt;B&gt;  پاپ اعظم&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;افزایش خدایان !؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc33&gt;تا تباهی مطلق چقدر دیگر راه است؟چند تزریق فاصله داریم تا آسایش ظلمت،چند کام دیگر مانده تا بطالت محض؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;چند وقتی هست که دلم هوای جای دیگری را کرده است . ولی هنوز انگار لنگه کفشهای لنگه به لنگه ام جفت نمی شود . نمی دانم دست راستم باید در آستین چپم برود یا پای چپم در پاچه راستم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cccc66&gt;تو در پوشش زمان مکیده می شوی.قبل از اینکه متوجه شوی فکرها خودشان را دور ذهن تو می پیچنند.به نرمی و به گرمی مثل پرده درور جنین.ابر جلو دیدگانت را کنار می زنی و سعی می کنی بفهمی واقعا کجا هستی.سعی می کنی مسیر جریان را پیدا کنی،تقلا مکنی محور زمان را نگه داری.اما نمی توانی جای خط مرزی را که رویا را از واقعیت جدا کرده پیدا کنی.یا حتی مرز بین آن چه واقعی یست و آنچه ممکن است.تنها چیزی که از آن مطمئنی این است که در موقعیت حساسی قرار داری.حساس و خطرناک،به آن کشیده می شوی،مثل جزئی از آن،نمی توانی قوانین ررا پیشگویی یا از منطق تشخیص بدهی.مثل وقتی که رودخانه طغیان می کند،در شهر سیل جاری می شود و تمام علائم خیابان ها زیر امواج فرو می روند.و تنها چیزی که می توانی ببینی بام های بی نام خانه های فرو رفته در آب است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc00&gt;{ زندگی رنج است و رنج را پایانی نیست }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#99cc00&gt;{ ولادمیر ناباکوف }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=impact color=#cccc00 size=4&gt;Zeus&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 20:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aiolos&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>aiolos</dc:creator>
<guid>http://aiolos.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
